صفحه نخست - تازه ها arrow کتابهای داستان arrow سایه‌ها
 
 
Falaki und seine Werke
Aktuell
Biographie
Gedichte
Erzählungen
Essay
Die Bücher
Sprachkurs-Persisch
بخش فارسی
suche...
Kontakt
 
تازه ها
سایه‌ها Print E-mail

سایه‌ها‏

رُمان (203 صفحه)

چاپ نخست: 1376

چاپ دوم: 1386

آلمان، آوا

رُمان "سایه‌ها" داستان فروپاشی یک خانواده‌ی خرده‌مالک در یکی از روستاهای شمال ِ ایران در دهه‌ی چهل ِ شمسی است که پیرامون یک قتل شکل می‌گیرد. راوی داستان برای کشف ِ قتل ِ عمویش که حدود سی سال پیش اتفاق افتاده به زمان کودکی‌اش برمی‌گردد. راوی از طریق عکس‌های دوران کودکی‌اش با یازده تا پانزده سالگی‌اش ارتباط برقرار می‌کند و با آنها به گفت‌و‌گو می‌نشیند تا ماجرا را از زبان ِ آنها بشنود. در بازگویی ِ لحظه‌های کودکی و نوجوانی، با آمیزه‌ای از رؤیا و واقعیت، فضایی آفریده می‌شود که در آن، انسان‌ها گهگاه از واقعیت ِ فرساینده‌ی بیرونی می‌گریزند تا به شادی ِ ناداشته‌ای دست یابند. در این رُمان، در کنار شادی‌ها و رنج‌ها که در وهم و در پیوند با طبیعت بازنموده می‌شود، نفوذ و تأثیر ِ دین و خرافات، تأثیر ِ اصلاحات ارضی، مهاجرت روستاییان به تهران و... در هاله‌ای از طنزی پوشیده به تصویر کشیده می‌شود.

 

این رُمان توسط بهزاد عباسی به آلمانی ترجمه و در 2003 توسط Sujet Verlag منتشر شده است. ترجمه‌ی این رُمان با استقبال مواجه شده و پس از چند ماه به چاپ دوم رسیده است. چند نقد نیز درباره‌ی "سایه‌ها" توسط منتقدان آلمانی در نشریات آلمانی به چاپ رسیده است.

 

ترجمه ی پاره‌ای از یکی از نقدها را که توسط منتقد آلمانی Carola Ebeling در نشریه‌ی taz به چاپ رسیده در اینجا می‌آوریم (برای خواندن متن ِکامل ِ این نقد به پایین همین صفحه مراجعه کنید):

 

"فلکی یک سری از شخصیت‌های عجیب وغریبی را ترسیم می‌کند و حادثه‌های فراوانی را پیش می‌کشد که روان و رسا درهم تنیده می‌شوند [...] همه‌ی شخصیت‌ها‌ی فلکی در رُمان ِ سایه‌ها آدم‌های بخشی از یک جامعه‌ی بزرگترند که در بافتی روستایی حضور می‌یابند. نویسنده موفق می‌شود این پیکره‌های زنده را هم در پیوند با یکدیگر هم به عنوان شخصیت های مستقل به‌خوبی نشان دهد. تنها در مورد عمه صدیقه نیست که این حالتِ درهم‌تنیدگی ِ شخصیت‌ها در بافت جامعه به‌روشنی داستانی می‌شود، این فضا در طول ِ رُمان به طرز قابل توجهی در مورد حادثه‌ها و شخصیت‌های دیگر تداوم می‌یابد که عمدتن با لحن ِ آرام ِ داستانی به گونه‌ی غیرمنتظره‌ای جدی و تراژیک، شخصیت‌ها را به سطح روشنایی می‌آورد. فلکی بدون ارزشگذاری و پیشداوری، آداب و آیین‌ها را ترسیم می‌کند. بدین‌گونه است که خواننده از جامعه‌ی سلسله‌مراتبی و پدر‌سالار آگاه می‌شود...."

taz, 19 Februar 2004

رُمان سایه‌ها از نگاه دیگران: شهرنوش پارسی پور ، حورا یاوری و ...

 


"سایه‌ها": چاپ دوم، انتشارات آوا،

بها: 10 یورو

 

 

برای سفارش کتاب به آدرس زیر ایمیل بفرستید:

This e-mail address is being protected from spam bots, you need JavaScript enabled to view it

یا با تلفن 20913532 / 40 / 0049(کتابسرا - هامبورگ) تماس بگیرید!

This e-mail address is being protected from spam bots, you need JavaScript enabled to view it

چاپ جدید: 1386

جلد رُمان "سایه ها" به آلمانی

 

 

شهرنوش پارسی پور

حورا یاوری

Carola Ebeling

بهرام سپاسگزار

فرامرز پورنوروز

شهاب نوشین

منصور حیدرزاده

علی صیامی

 

بخش نخستِ رُمان ِ "سایه‌ها"

از: محمود فلکی

گمانم پاییز بود، چون پرتقال‌ها زرد می‌زدند و از میان برگ‌های همیشه سبز می‌درخشیدند. شاید به همین دلیل است كه در پاییز این خاطره در من بیدار می‌شود. خاطره انگار هم‌عرضِ ِ عمر، دراز نمی‌شود؛ سایه‌ی خاطره است كه كش می‌آید. سایه‌ی خاطره‌ی پاییزی من‌ آن‌قدر دراز شده كه دیگر به سختی می‌توانم ابتدایش را ببینم. درست است، پاییز بود. یادم می‌آید كه برگ‌های پهن و زردِ انجیربُن، جلوی خانه‌ی عمویم را فرش كرده بود. پلكان چوبی خانه و حتا اتاق‌ها را هم پوشانیده بود. زن عمویم هر روز چند بار به كلفتش دستور می‌داد كه برگ‌ها را جارو كند. وجود برگ‌های زرد انجیر در حیاط و روی پله‌ها و توی اتاق‌ها او را به این عقیده رسانده بود كه «پاییز فصل كثافته».

گمانم شب بود. نمایی از تیرگی آن حادثه را در بر گرفته. شاید هوا مه‌آلود بود. كسی كه آن شب یا در آن هوای مه‌آلود ضربه‌های بی‌شمار و ناشیانه‌ی كارد را در قفسه‌ی سینه، آلت و گلوی عمویم، كربلایی نجف، فرود آورده بود، هرگز شناخته نشد.

من كه تنها كسی بودم كه سایه‌ی قاتل را دیده بودم باید به كودكی‌ام سر بزنم تا زمان و چگونگی حادثه را دریابم، وگرنه بخش مهم داستانم ناقص بیان خواهد شد و یا این‌كه هرگز نمی‌توانم آن را به پایان برسانم. بین یازده تا پانزده سالگی دست و پا می‌زدم. نمی‌دانم مادرم بود یا عمویم كه می‌گفت: «چه‌قدر زود داره پشت لبش سبز می‌شه.» از این حرف نتیجه می‌گیرم كه نبایستی یازده سالم بوده باشد. باید به كودكی‌ام كمك كنم تا زنده شود. اما چگونه؟ او كه مرده. خودم كشتمش. با بزرگ‌شدنم، نابودش كردم.

به عكس‌های شش در چهاری كه به دیوار روبه‌رو، بالای میز كارم، سنجاق كرده‌ام نگاه می‌كنم. پنج عكس زردشده با چند شكستگی. پنج كودكِ یازده تا پانزده ساله كه توسط مسیو آبرام ثبت شده‌اند. یازده تا پانزده‌سالگی‌ ِ من، وجود عكس باعث می‌شود كه آدم در بازگویی خاطره كم‌تر دروغ بگوید. خاطره هرزه است، به هرسویی كشیده می‌شود. آدم چیزهایی را كه دوست دارد پررنگ‌تر و با شاخ و بالِ اضافی تعریف می‌كند و چیزهای ناخوشایندش را قیچی می‌كند یا دگرگونه بیان می‌كند، و یا اصلاً چیزی به نام خاطره می‌سازد. اما عكس جلوی هرزه‌گویی را می‌گیرد. وقتی شق و رق، با پنجه‌های چسبیده روی زانوها، در برابر دوربینِ مسیو آبرام روی صندلی می‌نشستم تا نور، پیكرم را ببلعد و برای همیشه از حركت بیاندازد، هرگز فكر نمی‌كردم كه این تنها جسم من نیست كه ضبط می‌شود، تكه‌ای از روح من هم هست.

سال‌ها روی این عكس‌ها كار كرده‌ام تا بتوانم واقعیتِ آن روزها را بیابم. اگر كودكی‌ام برای لحظه‌ای زنده شود، می‌توانم با او یگانه شوم تا بخشی از احساسش را دریابم و یا ماجرا را از زبان او كه دقیق‌تر است بشنوم. روشی كه سال‌ها روی آن تمرین كرده‌ام و از این طریق توانسته‌ام گه‌گاه خاطره‌های كودكی‌ام را از میان لب‌های باریك و بی‌رنگ‌شان بشنوم، به روش هیپنوتیزم شباهت دارد؛ یعنی مدتی به عكس خیره می‌شوم. البته من كسی را نمی‌خواهم بخوابانم تا از او چیزی بپرسم؛ برعكس، آن‌ها را بیدار یا زنده می‌كنم. پس شروع می‌كنم: به عكسِ یازده سالگی‌ام خیره می‌شوم و بی‌آن‌كه كلامی بر زبان بیاورم برایش پیام می‌فرستم. این یك پیام درونی است. این‌گونه پیام را می‌توانی تنها به عكس‌ها یا آدم‌هایی منتقل كنی كه ادامه‌اش باشی. مثل عاشقی كه ادامه‌ی معشوق است.

از یازده سالگی‌ام پاسخی نمی‌گیرم. می‌دانستم. هنوز كُركِ پشت لبش به چشم نمی‌آید. پس حادثه در زمان او رخ نداده. ادامه می‌دهم. تا چهارده سالگی‌ام، همه بی‌كلام، با گردن‌های افراشته، در من می‌نگرند. پس قتل در زمان این‌ها روی نداده. به پانزده سالگی‌ام كه می‌رسم، حركتی موج‌‌وار در عكس پدید می‌آید. موهایش را آلمانی زده است. یك تكه موی بور بالای پیشانی‌اش چسبیده. كُرك‌های پشت لبش اندكی مشخص است. با مردمك‌های میشی‌اش عبوس در من می‌نگرد. به او لبخند می‌زنم. پاسخی نمی‌گیرم. حتا احساس می‌كنم ابروهای بورش بیش‌تر به سوی چشم‌خانه‌هایش كشیده می‌شوند. می‌خواهم سرِ صحبت را باز كنم كه لب‌های كوچك و باریكش را می‌گشاید و می‌گوید:

ــ «چه فایده داره؟»

صدایش كودكانه نیست. حتا لرزش پیرانه دارد. می‌خواهم بپرسم «چی، چه فایده داره؟»، ولی او فرصت نمی‌دهد و می‌گوید:

ــ «دست كردن در ماجرایی كهنه چه فایده داره؟»

می‌گویم: «می‌خواهم داستانش رو بنویسم. آخه من نویسنده شدم!»

‌می‌گوید: «فقط بوی گندش اول از همه خودت رو آزار می‌ده و بعد هم خواننده‌هات رو!»

می‌گویم: «من كه بوی گندی حس نمی‌كنم.»

می‌گوید: «تو خیلی از آن زمان دور شدی. چند ساله كه منو ادامه می‌دی؟ بیست سال؟ سی سال؟ تو باید بهتر بدونی.»

می‌گویم: «هی، همین حدود.»

می‌گوید: «من هنوز هم نمی‌تونم از بوی گندش آرامش داشته باشم. اصلا تو واسه چی می‌خواهی این چیزها رو بنویسی؟ نویسنده‌ها وقتی دیگه چیزی برای آفریدن ندارند، خاطره می‌نویسند.»

می‌گویم: «نه، این‌طور نیست. من نمی‌خواهم خاطره‌نویسی كنم. می‌خواهم داستان بنویسم. و این حادثه هم فقط مایه‌ی كار منه.»

می‌گوید: «پس چرا دیگه به وجود من نیاز داری؟ از خودت بساز!»

می‌گویم: «این‌ها به من كمك می‌كنه تا دقیق‌تر و راحت‌تر بنویسم.»

می‌گوید: «نه، تو می‌خواهی بگویی كه هنوز وجود داری. همه همین‌طورند. یه روز از مشدی‌حسین بقال، یادت كه هست؟ نخودچی خریده بودم. توی روزنامه‌ای كه نخودچی توش بود، عكس یه مرد چاپ شده بود كه كاردی توی دستش بود و می‌خندید. اون یه نفر رو كشته بود. می‌دونی كه چرا؟»

می‌گویم:‌ «نه، یادم نیست.»

می‌گوید: «فقط واسه این كه عكسش توی روزنامه چاپ بشه! اون هم می‌خواست بیش‌تر وجود داشته باشه. می‌خواست خودش رو بیش‌تر به دیگران نشون بده.»

می‌گویم: «شاید درست می‌گی. بچه‌‌ها هر كار كوچكی كه می‌كنند می‌خواهند به همه نشون بدهند. آدم‌بزرگ‌ها هم همین‌طورند، ولی یك نوع ترس یا شرم ابلهانه مانع از بروز وجودشان می‌شه. اما این‌ها كه در مورد این كار من صادق نیست. راستی تو این چیزها رو از كجا می‌دونی؟ من اگه همین جمله‌ها رو از دهن تو، از دهن یه بچه‌ی پانزده ساله نقل كنم، كچلم می‌كنند، كه این حرف‌های گنده در حد یه بچه‌ی پانزده ساله نیست.»

می‌گوید: «این‌قدر بچه‌بچه نكن! من كه دیگه بچه نیستم. مثل این كه یادت رفته كه سال‌هاست با خودخواهی تمام منو بالای میزت به دیوار صلیب كردی و مرتب می‌نویسی یا با خودت حرف می‌زنی یا چیزهایی رو با صدای بلند می‌خونی. من هم از تو یاد گرفتم. این هم یادت باشه كه تو ادامه‌ی منی. اگه من نبودم، تو هم وجود نداشتی، تنها با منه كه تو كامل می‌‌شی.»

می‌گویم: «ها، تو هم كه داری خودت رو نمایش می‌دی، "«من" خودت رو!»

می‌گوید: «ولی من ترسی از گفتنش ندارم. آخه من مُرده‌ام»

می‌گویم: «خُب، حالا این حرف‌ها را بگذاریم كنار! بحثش این‌جا نیست. نمی‌خواهم با این حرف‌ها خواننده رو خسته كنم. بگو ببینم، كی بود كه كارد به دست از پله‌ها رفته بود بالا تا عموی‌مان، كربلایی‌نجف را بكشه؟»

ولی او درحالی‌كه جمله‌ی «خسته‌ام» را تكرار می‌كند، ساكت می‌شود.

بیان خاطره، آن‌هم وقتی كه می‌خواهد شكل داستان به خود بگیرد ساده نیست. وقتی هم پانزده‌سالگی داستان‌گو كمكی نكند و همه‌اش حرف‌های گنده‌تر از دهانش بزند، وضع دشوارتر می‌شود. ولی من می‌كوشم آن لحظه‌هایی را كه به خاطر دارم بنویسم و برای نگارش لحظه‌های مه‌آلود و مبهم از او یاری بخواهم. زیاد هم نمی‌توانم خسته‌اش كنم، چون می‌ترسم برای همیشه از من بگریزد و دیگر قادر نباشم داستانم را به پایان برسانم. تازه حضور او و دیگران، هرچند كوتاه، شهامت تعمیر خاطره‌هایم را در من بیدار می‌كند.

من كه سایه‌ی قاتل را دیده بودم، تنها شاهد قتل به حساب می‌آمدم. وقتی پدرم مرد، مادرم می‌گفت كه عمویم می‌خواهد اموال ما را بالا بكشد. خبر مرگ پدرم با صدای زنبورها آمده بود:

گرما و تنهایی، میل بازی را در یازده‌سالگی‌ام فروخورده بود. تن را با بی‌حوصلگی بر پهنای چمن رها كرد و در سایه‌ی ضخیم درختِ گردوی پیر كه شاخه‌هایش را بر فراز چمن بی‌درختی چتر كرده بود. به پشت دراز كشید. در شكم درخت می‌توانستم خودم را از نگاه دیگران دور نگه‌دارم. آن‌جا با كرم‌ها و سوسك‌‌ها بازی می‌كردم، گاهی هم همان‌جا خوابم می‌برد. ولی از وقتی كه مشدی قدرت، كه بعدها فهمیدم قدرت جفت‌گیری ندارد، به من گفت كه «این درخت جن داره»، می‌ترسیدم داخل حفره‌ی شكمش بشوم. هرچند از بازی‌نكردن با سوسك بنفش و براقی كه در آن حفره زندگی می‌كرد دل‌‌گیر می‌شدم، ولی مشدی ‌قدرت طوری از جن‌هایی كه شب‌ها زیر آن درخت می‌خوابیدند حرف می‌زد كه من مجبور شدم تا مدتی آن سوسك بنفش و براق را فراموش كنم. مشدی قدرت نوك دماغ گنده و همیشه سرخش را به سمت مادرم می‌گرفت و می‌گفت:

«مگه عبدالله شب‌پا نبود؟ شب اون‌جا خوابید، صبح هم مُرده‌ش رو پیدا كردن. بسم‌الله.»

بعد سه بار بسم‌الله می‌گفت، انگشت‌های شست و اشاره‌اش را از هم می‌گشود، نرمه‌ی بین دو انگشت را گاز می‌گرفت و سه بار روی خاكستر اجاق تف می‌انداخت و می‌خندید. مادرم كه چهار زانو نشسته بود و سرش را برای پاك كردن برنج روی َبرپاچ 1 خم كرده بود، بی‌ آن‌كه حرف مشدی‌ قدرت را تكذیب كند، می‌‌گفت:

«پیش بچه چی می‌گی؟ باز شروع كرد. پاشو، پاشو برو از چشمه آب بیار!»

یازده‌‌سالگی‌ام به پشت كه دراز كشید، پنجه‌هایش را پس سر قلاب كرد و نگاهش را از روزن میانه‌ی برگ‌ها به آبی آسمان دواند. برگ‌های درخت گردوی پیر چنان بی‌جنبش بودند كه گویی به رؤیا فرورفته‌اند. آفتاب كه چشمش را تیغ كشید، با انگشت‌ها و پلك‌ها، باریكه‌ی نورِ گریزان از برگ‌ها را از نگاهش پراكنده كرد. تكه ابر كوچكی، آبی آسمان را خال‌دار كرده بود. با بازی انگشت‌ها، شكل‌های گوناگون از برگ‌ها و آسمان پدید می‌آورد. از آن‌ها قصه می‌ساخت: شغال‌های برگ، راه را بر خرگوشِ ابر بستند. چوب‌دستی انگشت‌هایم شغال‌‌ها را از سر راه خرگوش كنار زد. گوش‌های خرگوش با هاله‌ای از نور به گیسوی طلایی پری زیبایی تبدیل شد. پری به من لبخند زد و دست‌های سفیدش را به سوی من دراز كرد. غول‌های برگ به سوی پری هجوم آوردند و من تا بیایم با گرز انگشت‌هایم غول‌ها را بتارانم، پری تبدیل به تخته‌سنگ شده بود. گمان بردم كه او از صدای پای چند نفر كه نزدیك می‌شدند، ترسیده باشد. چند زن كه زیر پشته‌ی هیزم كمانه كرده بودند با خس‌خس بازدم نفس‌های‌شان، بی‌آن‌كه در سایه‌‌ی درخت دمی بایستد، مانند سایه‌ای از كنارم گذشتند. بعد هم لَج‌حسن با آن قد دیلاقش به میدان نگاه یازده‌سالگی‌ام رسید. الاغ پیرش را كه زیر بار كوزه، شكمش به زمین نزدیك شده بود و با نگرانی و ناامیدی تپه‌ی روبه‌رو را می‌‌نگریست، با چوب بلندی پیش می‌راند. وقتی الاغ گام برنمی‌داشت، فحشش می‌داد، تشویقش می‌كرد، التماس می‌كرد. پرگویی‌اش، لقب «لج» را مثل داغ كپل الاغش، برای همیشه در پیشانی اسمش ماندگار كرده بود. دلم می‌خواست پای گرگ خورده‌اش را ببینم. جوان كه بود شب‌پای باغ مركبات جهان‌شاه خان‌جواهرآبادی بود، كلبه‌ای كه در آن می‌خوابید آن‌قدر كوچك بود كه وقتی دراز می‌كشید، پاهایش از در كلبه بیرون می‌زد. یك شب كه خوابیده بود، احساس می‌كند كه چیزی او را با خودش می‌كشد. تا به خود بیاید، انگشت‌های پای راستش رفته بود و خودش هم در پنجاه متری كلبه افتاده بود.

فكر كردم لَج‌حسن هم مثل گالِش‌ها 2 و دهقان‌هایی كه از روستاهای مجاور، كالای‌شان را برای فروش به جوردی می‌آوردند، در سایه‌ی درخت گردو نفسی تازه می‌كند، بار الاغش را به زمین می‌گذارد، با دست‌های كبره بسته‌اش به جوركردن بارش می‌پردازد و در تمام مدت یك لحظه هم از حرف زدن باز نمی‌ایستد. بعد به درخت تكیه می‌دهد، چپقش را از جیب قبای پشمی‌اش بیرون می‌كشد. با هر قلاجی كه به چپقش می‌زند، در حالی كه ریش چند روزه‌اش را می‌خارد، به زمین تف می‌كند، نوك دماغ عقابی‌اش چنان بر لب بالایی فرود آمده بود كه هنگام پك زدن، دماغ و چپق یكی می‌شدند و به نظر می‌آمد كه آتش از سوراخ دماغ وارونه‌اش گر می‌گیرد و دود از آن بلند می‌شود. و بعد در حالی كه همه چیز را به دشنام می‌گرفت، الاغش را بار می‌كرد. تنها یك تپه‌ی كوچك در پیش رو داشت. از آن‌جا تا میدان روستا، راه هموار و كوتاه بود. فكر كردم وقتی دود از دماغ لَج‌حسن به هوا می‌رود، پرسش همیشگی «مشدی حسن، تازه چه خبر؟» را كه مردم جوردی، مثل یك بیماری مزمن از لَج‌حسن می‌كردند، از او بكنم تا پاسخ همیشگی «الذین و والذین، روزبه‌روز بدتر از این» را بشنوم، ولی او بی‌آن‌كه بایستد، غرغركنان دور شد. صدایش را می‌شنیدم كه به التماس از الاغش می‌خواست تا از آخرین شیب تپه بالا برود.

هنوز پلك‌های یازده ساله‌ام، آسمان و برگ‌ها را از او ندزدیده بود كه خلوتم با صدای سُم‌دستِ نامیزان و شتاب‌زده‌ی حیوانی آشفته شد. هراسان سر برداشتم. گوساله‌ی زنبور گزیده‌ای در حالی كه پاهای پسین را ناشیانه و تندتند به سوی محل گزیدگی می‌پراند، در جست‌جوی سایه‌بانی به درخت گردو پناه آورده بود. با خشمی ترس خورده برخاستم، سنگی را از زمین واكندم و به سوی گوساله پرت كردم، با چند هی‌هی او را از آن‌جا راندم و دوباره دراز كشیدم. تازه پلك‌ها را فرود آورده بودم كه تاخت و تاز مگس‌هایی كه گوساله را همراهی كرده بودند، آغاز شد. چندبار مگس‌ها را از روی چهره و دست‌هایم پراندم و سپس با نمایی از خشم، ساعدم را بر بام پلك‌ها و گونه‌هایم چتر كردم و بی‌حركت ماندم. چندان نپایید كه خواب مقاومت‌ناپذیر كودكی، مرا از میان مگس‌ها، گوساله، لج‌حسن و درخت گردو ربود.

صدایی مثل هجوم دسته جمعی زنبورانی كه وحشی و كور درپی ملكه پرواز می‌كنند، پلك‌هایم را واگشود. با گوشه‌ی چشم‌ها دوسوی خود را به وارسی پاییدم. در چند قدمی من گاوی دراز كشیده بود و پوزه‌اش به نشخوار می‌جنبید. چنان بی‌تفاوت در من می‌نگریست كه گویی به تخته سنگی نظر داشت. دو مرد و یك زن گالش، درحالی‌كه به پشته‌ی هیزم‌های‌شان تكیه داده بودند، بی‌اعتنا به من گپ می‌زدند. رطوبت خاك و علف، شانه و زانوهایم را كرخ كرده بود. جریان خنكی روی پوستم دوید. درخت گردو سایه‌اش را از روی من جمع كرده بود، و حالا بی‌رمق بر تنها صخره‌ی تپه كه معلوم نبود چگونه در میان آن‌همه چمن سر برآورده بود، خوابانده بود. نیم‌خیز شدم و پنجه‌ها را دور زانویم قلاب كردم. گالِش‌ها بلند شدند و پشته‌ی هیزم را به یاری یك‌دیگر بر شانه هموار كردند و با كوزه‌های ماست آویزان بردست به سوی تپه روان شدند.

بار دیگر صدای پرواز گروهی زنبوران را شنیدم. سر بلند كردم و پیرامون را نگریستم، ولی چیزی جز پرنده‌هایی كه شتابان، خورشیدِ رنگ‌باخته بر فراز كوه وَژِگ را هاشور می‌زدند، ندیدم. وَژِگ با جامه‌ی مخمل و سینه‌ی سنگی‌اش بر فراز كوه‌هایی كه جوردی را در محاصره‌ی ابدی خود گرفته بودند، مغرورانه گردن كشیده بود. صدای پایی نگاهم را به سوی تپه كشاند. فرامرز را دیدم كه بدو به طرفم، سرازیر شده بود. وقتی به من رسید، نتوانست خودش را كنترل كند. چند قدم دورتر ایستاد. دوباره برگشت و نفس‌زنان چیزهای بریده‌بریده‌ای بیرون داد كه چندان برایم روشن نبود. لب‌های سیزده‌ساله‌ی فرامرز تندتند می‌جنبید. بی‌تفاوت نگاهش می‌كردم. حتا از جایم بلند نشدم، هنوز بی‌حسی پس از خواب از تنم واكن نشده بود. فرامرز دست‌ها را اهرم زانوها كرد و گفت:

ــ كجا بودی؟ همه‌جا دنبالت گشتم.

ــ این‌جا خوابم برده بود.

ــ خوابم برده بود! خبر نداری مگه؟ اسب بابات برگشته.

پدرم برگشته بود. این‌كه عجیب نبود. كله‌ی سحر با تفنگ و اسبش برای سركشی سِرِه 3 به وَژِگ رفته بود. وَژِگ دو سه ساعت راه با جوردی فاصله داشت و تا حالا باید برگشته باشد. در یك لحظه ذهنم به سوی گریز چندساعته‌ام خیز برداشت. فكر كردم با گِله‌ی مادرم، پدرم پی‌ام فرستاده است. وقتی قلوه سنگ تیركمانم به پای مرغ گل باقلایی و كرچ فرود آمد و قدقد دسته جمعی مرغ‌ها به هوا رفت، مادرم هرچه دشنام داشت بر سرم ریخته بود و با انبر دنبالم كرده بود. هر چه گفته بودم كه می‌خواستم خروس كربلایی نجف را كه هر وقت پیدایش می‌شد، خروس‌مان را فراری می‌داد و كینه و حسادتم را بر می‌انگیخت، از آن‌جا برانم، مادرم با دیدن پای لنگ مرغ كرچ بیش‌تر گر می‌گرفت. «پدرت كه بالا سرتان نیست. سایه‌ش رو دور دیدی، باز چموش شدی؟ بذار برگرده...» از جا كنده شدم و پرسیدم:

ــ آقا جونم برگشته؟ خب، خب...؟

ــ نه خل خدا، تو چه‌قدر خنگی! اسبش برگشته.

ــ اسبش برگشته؟

ــ آره، اسبش برگشته، ولی خودش هنوز نیومده! رفتن دنبالش.

یازده‌سالگی‌ام این‌بار صدای زنبورها را روشن‌تر شنید. نگاه رمیده‌ام لحظه‌ای در نگاه فرامرز گره خورد و ناگاه هردو به‌سوی تپه دویدیم. از میان پاره‌ی درو شده‌ی گندم‌زار كه هنوز در یك سوی آن خوشه‌های درهم گندم سرهای‌شان را به سوی زمین خم كرده بودند، عبور كردیم . به راه باریكه‌ای رسیدیم كه درختان فندق در دوسوی آن با سنگ‌چینه، از هم جدا می‌شدند. صدای زنبورها با نخستین خانه‌هایی كه لت‌های شیروانی‌شان از فراز برگ‌های فندق سیاهی می‌زدند، آشكارتر شد. به انتهای سنگ‌چینه كه رسیدیم، صدای زنبورها به شكل شیون درآمد. مردم، دور و بر پرچین حیاط خانه‌مان، سنگ‌وار ایستاده بودند. سرها به سوی كوه وَژِگ، یله شده بود.

مادرم را دیدم كه هیكل گوشتالود خود را روی زمین پهن كرده بود. با ناله چیزهایی می‌گفت و مشت بر سینه می‌كوفت. چند زن او را در میان گرفته‌ بودند. ماه‌بانو، خواهر بزرگ‌ترم، گریه‌كنان دست‌های مادر را از كوفتن به سینه‌اش بازمی‌داشت. مندیل مادرم، باز شده بود. موهای حنا بسته‌اش، نیمی از چهره‌اش را پوشانده بود. كچلی سكه مانند كاسه‌ی سرش كه همیشه آن را با دقتی بیمارگونه از نگاه دیگران دور نگه می‌داشت، سوسو می‌زد.

داستانم به این‌جا كه می‌رسد، پانزده‌سالگی‌ام عبوس و با همان زلف چسبیده بر بالای پیشانی‌اش در برابرم ظاهر می‌شود و می‌گوید:

«تو خجالت نمی‌كشی كچلی مادرمون رو رو می‌كنی؟»

می‌گویم: «نویسنده باید به واقعیت وفادار باشه. من كه نمی‌تونم فقط...»

حرفم را قیچی می‌كند و می‌گوید: «وفاداری به واقعیت! چه حرف احمقانه‌ای. داستان‌نویسی كه به واقعیت وفادار باشه، اصلاَ نویسنده نیست. تازه تو كه قرار بود ماجرای قتل كربلایی نجف رو بنویسی، حالا چی شد كه داری از مرگ پدرمون می‌گی؟»

می‌گویم: «خاطره هرزه است، به هرسویی كشیده می‌شود. تازه این‌جوری می‌خواهم شخصیت‌های داستان رو معرفی كنم. تو هم كه نگفتی كی بود...»

هنوز حرفم پایان نیافته كه او باز در قالب عكسش فرو می‌رود.

كربلایی نجف، روی هِرِه 4 نشسته بود و تسبیح شاه مقصودش را می‌گرداند. دود سیگار اشنو از سبیل پرپشت و لبه‌ی كلاه شاپوش بالا می‌زد. ماه‌بانو تا چشمش به من افتاد، دست‌های مادرم را رها كرد و شیون‌كنان به سویم دوید. مادرم، هیكل سنگینش را به كمك زن‌های دیگر از جا كند و درحالی‌كه دم گرفته بود «پسرم، شاه پسرم، كاكل به سرم» و مشت بر سینه می‌كوفت با دست‌هایش چنان مرا در بر گرفت كه گویی این من بودم كه با اسب به سره رفته بودم.

شیون زن‌ها اوج گرفت. كربلایی نجف، به سرعت از پله‌های چوبی پایین آمد و به میان زن‌ها افتاد و ناسزاگویان، مرا از زیر دست و پای زن‌ها بیرون كشید.

«خجالت نمی‌كشین؟ هنوز كه خبری نشده... بچه رو ترسوندین. آباجی 5 خانم، آروم بگیر! از شما بعیده! استغفرالله... استغفرالله... عجبا... عجبا...»

كربلایی نجف دستم را كه از ترس می‌گریستم گرفت و برد بالا، روی هره پهلوی خودش نشاند. گوشه‌های سبیلش را با دو انگشت تاب داد، سیگاری آتش زد، تسبیحش را از دور مچش باز كرد و با انگشت‌های دست راستش دانه‌های تسبیح را تندتند پی هم فرستاد.

فرامرز آهسته از پله‌ها بالا آمد و درحالی‌كه زیر چشمی به پدرش نگاه می‌كرد، كنار ما روی هره ایستاد. وقتی دید كربلایی نجف توجه‌ای به او ندارد، به آرامی خواست بنشیند كه ناگاه با هم‌همه و هجوم نگاه‌ها و گام‌ها به سوی راه وَژِگ، زمزمه‌ی «آوردنش، آوردنش» مثل صدای ضربه‌های آغازِ بارش باران بر برگ‌ها، تمام جمعیت را به تدریج پوشاند. كربلایی نجف از جا كنده شد و از پله‌ها پایین رفت. فرامرز به دنبالش راه افتاد. یازده‌سالگی‌ام سرپا ایستاد و دست‌هایش را به نرده‌ی هره گره زد. احساس می‌كردم پاهایم را نمی‌توانم حركت بدهم. زن‌ها كه اندكی آرام گرفته بودند، دوباره گلوله شدند و ناله‌كنان به سر و سینه‌شان كوفتند. دایره‌ای از جمعیت، پشت پرچین، باز و بسته می‌شد و گرد و خاك از وسط آن به هوا برمی‌خاست. دو پسر بچه در مركز دایره در هم گره خورده بودند و روی زمین غلت می‌زدند. كربلایی نجف از این سوی پرچین داد زد:

ــ جداشون كنین این مادر قحبه‌ها رو! خجالت نمی‌كشین؟ برین سر خونه زندگی‌تون! این‌جا كه حلوا پخش نمی‌كنن. استغفرالله... عجب گیری افتادیم...

چند نفر دست و پای دو پسربچه را كه هم‌رنگ خاك شده بودند از هم جدا كردند. روی لب یكی از آن‌ها شیاری از خون تا چانه‌اش كشیده شده بود. كربلایی نجف دوباره آمد بالا و روی هره نشست. چین بین ابروهایش بیش‌تر شده بود. زیر لب فحش می‌داد. بعد رو به فرامرز كه از پله‌ها بالا می‌آمد كرد و گفت:

ــ «به مشدی قدرت بگو یه چایی بیاره...»

فرامرز از پله‌ها كه آمد بالا، نگاهی به من كه هنوز با پنجه‌هایم به نرده چسبیده بودم انداخت و روی لبه‌ی ایوان ایستاد. مشدی قدرت قوز كرده كنار اجاق دوزانو نشسته بود. با دو زن گالِش حرف می‌زد.

ــ «بابام گفته یه چایی ببری براش.»

دود هیمه‌ها به سوی مشدی قدرت یله شد. پلك‌هایش را هم‌آورد. از روزن پلك‌ها نگاهی به فرامرز انداخت و گفت: «چشم آقا! الان!»

وقتی فرامرز از نظر افتاد، مشدی قدرت زیر لب گفت: «توی این هیر و ویر، بیا منو بغل گیر!» زن‌ها ریز خندیدند. مشدی قدرت چند لاش 6 از خركِ دود زده‌ی بالای اجاق برداشت و بین نیم‌سوزها جا داد، استكان و نعلبكی را از رف بالای اجاق برداشت، دستمال چهارخانه‌ی یزدی‌اش را از قبایش درآورد و قوری را از روی خاكستر به جلو كشید. سرش را به سوی آتش خم كرد، لپ‌هایش را پر هوا كرد و آتش زیر سه پایه را فوت كرد. كتری سیاه شده از دود را روی سه پایه محكم كرد. بعد به چشم‌هایش كه از دود پر اشك شده بود، دست كشید و گفت:

ــ «امسال هرچی هیزم آوردن، همه‌ش تره. مردم چه‌قدر متقلب شدن. خدا بیامرزه حاج‌ آقا‌بزرگ رو، تا وقتی زنده بود، خدا به سر شاهد، چارپادارها چه هیزمی می‌آوردن... بَه بَه... عین كبریت. حالا بد دوره‌ای شده...»

سپس صدایش را پایین آورد و گفت: «مختارخان كه... زیاد هم به فكرِ...»

ــ «بابام می‌گه، چایی چی شده؟» فرامرز بود كه تو حرفش دوید.

ــ «الان می‌آرم آقا! الان...»

قوری را با غیظ روی خاكستر اجاق جا داد، توی دستمالش پرصدا فین كرد و با كف دست روی رانش كوفت و گفت:

ــ «دیدی چی شد؟ حواس كه برای آدم نمی‌ذارن. به مرغ‌ها دان ندادم. الان گشنه می‌رن لانه.»

با عجله استكان چای و قندان را توی سینی گذاشت و به سوی هره راه افتاد. سینی چای را جلوی كربلایی نجف گذاشت، چند لحظه نگاهش را به مردمی كه پشت پرچین یا خاموش ایستاده بودند و یا روی زمین چمپاتمه زده حرف می‌زدند، دوخت و گفت:

ــ «لج‌حسن هم معركه گرفته. زیر هفت طبقه‌ی زمین هم آب رو می‌بینه. این‌جا امروز شده بازار شام...»

من كه تا آن لحظه بیش‌تر چشمم را به حركات مادرم دوخته بودم، متوجه‌ی لج‌حسن شدم كه كوزه‌هایش را روی زمین پهن كرده بود و مرتب بچه‌ها را كه چوب در ماتحت الاغش می‌كردند، با تشر از آن‌جا می‌راند. دو – سه جوان با ده‌شاهی، لب گود بازی می‌كردند و گه‌گاه صدای‌شان كه به هم پرخاش می‌كردند، اوج می‌گرفت. صدای ناله‌ی زن‌ها فروكش كرده بود. گویه‌های مادرم كه با پاهای دراز شده روی زمین نشسته بود، بریده‌بریده و بی‌معنی می‌نمود. تنها گه‌گاه نام جهان‌شاه خان كه در نفرین و دشنام پیچیده می‌شد، روشن‌تر شنیده می‌شد، حركت دست‌هایش از میدان تسلط او خارج شده بود. گاه بر ران و زانویش فرود می‌آمد، گاه هوا را خط می‌انداخت و گاه سر و سینه‌اش را می‌نواخت. نام جهان‌شاه خان‌جواهرآبادی كه از لب‌های مادرم می‌گریخت، مرا به یاد حرف‌هایش انداخت كه پس از كور شدن چشم چپ پسر جهان‌شاه خان گفته بود:

ــ «آن‌ها ساكت نمی‌شینن.»

پدرم، انگشت‌های درازش را از تاباندن سبیل بورش واگرفته و تشر زده بود:

ــ «چی می‌گی زن؟ تو هم همش نفوس بد بزن!»

مادرم كه غبغبش برجسته‌تر از همیشه می‌نمود، سرش را به‌سوی زمین خم كرده، انگشت‌هایش را بر گل‌های قالی دوانده بود و گفته بود:

ــ «همه‌اش زیر سر این جاده‌ی لعنتی‌یه. خدا كنه هرگز هم ماشین‌رو نشه.»

پدرم استكان چای را از لبش واكنده، آن را محكم به نعلبكی كوبیده بود و گفته بود:

ــ «زن، تو اصلاً می‌فهمی چی داری می‌گی؟ اگه راه جوردی ماشین رو بشه، زمین‌های این‌جا قیمتش می‌ره بالا.»

و مادرم در هق‌هق فروخورده‌ای گفته بود:

ــ «خب، به چه قیمتی؟ پسر جهان‌شاه خان كه سر دعوای زمین كور شده. حالا فكر می‌كنی اونا ساكت می‌شینن؟»

و صدای گریه‌اش در فریاد پدرم بی‌رنگ شده بود.

رگ آفتاب‌ زده شده بود. یكی از چكه‌های سرخ و درشت آفتاب از فراز صخره‌های پیش‌آمده‌ی وَژِگ، برگ‌های درختِ گردو را ارغوانی كرد و بر چهره‌ی گرد مادرم پاشید. سرخی نور با همگامی قطره‌های عرق و اشك چهره‌ی مادر به خون می‌مانست. ترسیدم. لب‌هایم به گریه تپش گرفته بود كه خواهر كوچكم، ثریا را دیدم كه به تنه‌ی درخت گردوی حیاط خانه چنگ انداخته بود و بی‌آن‌كه بگرید می‌لرزید. دلم می‌خواست مثل شب‌های رعد و برق، دست‌های‌مان را در هم قفل كنیم و به زیر لحاف پناه ببریم. من كه همیشه دوست داشتم پدر هرگز در خانه نباشد، در آن لحظه دلم می‌خواست او پس از وقت گذرانی بعدازظهرانه‌اش در مغازه‌ی حاج‌صمد بزاز یا در قهوه‌خانه‌ی دراز مهدی با سگرمه‌های همیشه در هم، سوار بر اسب از دروازه‌ی چوبی وارد شود و مشدی قدرت افسار اسبش را بگیرد تا او پایین بیاید و من و خواهرهایم بدویم تا پاكت‌ها را از دستش بقاپیم.

نگاهم هنوز از دست‌های لرزان ثریا به چهره‌ی خون گرفته‌ی مادرم نرسیده بود كه زمزمه‌ی «آوردن، آوردنش»، حلقه‌ی بچه‌های اطراف لَج‌حسن را گسیخت، ده‌شاهی‌ها را از روی زمین جمع كرد، چمپاتمه‌زده‌گان را ایستاند، لب‌های خاموشان را گشود، ناله‌ها را اوج داد و كربلایی نجف را از پله‌ها به زیر فرستاد. تنها عمه صدیقه، ساكت، با سرچتری 7 و چشمان سرمه كشیده، از روی تخته‌سنگ جلوی خانه كه ساعت‌ها روی آن می‌نشست و نگاه دوشیزگی ِچهل و پنج ساله‌اش را به دوردست می‌دوخت، جنب نخورد.

گلوله‌ای از مردم، جمعیت را موج انداخت. پدرم را روی تخت روانی ساخته شده از چند تكه چوب تازه بریده كه هنوز برگ‌هایش جابه‌جا خودنمایی می‌كرد، حمل می‌كردند. پیشاپیش آن‌ها، كربلایی نجف با دست و دشنام، زن‌ها را كه به سوی تخت روان هجوم می‌آوردند، پس می‌راند. صداها و ناله‌ها به صدای جمعی بع‌بع بره‌های گرسنه‌ای می‌مانست كه ناگهان رها شده باشند و برای یافتِ مادر و پستان‌نوشی، بی‌تابی كنند. مادرم هنوز شانه‌هایش را برای برخاستن راست نكرده بود، كه از پشت به زمین غلتید. ماه‌بانو خودش را روی پدرم انداخت. چندنفر كه تخت روان را حمل می‌كردند تعادل‌شان را از دست دادند. كربلایی نجف با تشر و ناسزا ماه‌بانو را به زور از روی پدرم كنار زد: «خجالت بكش! این كولی‌بازی‌ها چیه كه راه انداختی؟ استغفرالله... لعنت بر شیطان!» تخت روان دوباره روی دست‌ها بلند شد. در وسط پله‌ها میخ‌كوب شده بودم. اگر دست‌های كربلایی نجف مرا به طرف بالا هُل نداده بود، هم‌چنان راه را بند می‌آوردم. پلكان چوبی زیر پای افرادی كه «یاعلی»گویان، به زحمت می‌خواستند تخت روان را بالا بكشند، به جیرجیر افتاد. از بالای هره، از لابه‌لای دست‌ها، گه‌گاه چهره‌ی پدرم را می‌دیدم كه رگه‌ی خونی از زیر زلف زرد و مجعدش روی پیشانی‌اش دلمه بسته بود. پلك‌هایش اندكی باز و بسته می‌شد، یا شاید این‌طوری به نظرم رسیده بود.

پدرم را روی دشكی كه در گوشه‌ی مهمان‌خانه پهن شده بود، خواباندند. مخلوط خاكِ سوخته‌ی اجاق و زرده‌ی تخم‌مرغ را به پیشانی‌اش مالیدند. نمی‌دانم آشیخ‌تقی خشكه‌بیجاری كِی خودش را رساند، انگاری موی غول را آتش زده باشند. چهارزانو بالای سر پدرم در مخده فرو رفت، چین‌های لباده‌اش را صاف كرد و خط‌های كجكی روی كاغذ كشید. كاغد دعای آشیخ‌تقی را در آب شستند، دندان‌های جفت شده‌ی پدرم را به زور از هم گشودند و آب دعا را روانه‌ی حلقش كردند. آب سیاه از دو گوشه‌ی لب‌هایش بیرون می‌زد و بر چانه و گلویش می‌نشست.

حرف‌ها جوش می‌زد و از میان شیون‌ها و هم‌همه و دست‌ها و پاها پیچ و تاب می‌خورد:

ــ مارگزیده...

ــ مار كجا بود، مگه ندیدی زدن تو سرش؟

ــ كی زده تو سرش؟

ــ خدا می‌دونه!

ــ كی‌ می‌دونه؟

ــ استغفرالله...

ــ آدم‌های جهان‌شاه خان؟

ــ طمع تفنگش...

ــ تفنگ؟

ــ پیداش كه كردن تفنگش همراهش نبود.

ــ اسبش رم كرده...

ــ از اسب افتاده...

ــ تو دره پیداش كردن...

ــ خودش چی می‌گه؟

ــ نمی‌تونه حرف بزنه.

ــ چی؟ زبونش رو بریدن؟

ــ كی بریده؟

ــ نه بابا! نا نداره حرف بزنه.

ــ بی‌هوشه...

با سنگین شدن سایه‌ها، واژه‌ها كوتاه‌تر و بی‌رنگ‌تر شدند و جمع مردم گسیخت و هر یك با انبانه‌ای از یافته‌ها برای نشخوار و پُر كردن ساعات یك‌نواخت و دراز روستا با تیرگی ِ شب یكی شدند. از رمق ِ پیشین ِ ناله‌ها كاسته شده بود؛ گویی بره‌ها، مادرهای‌شان را یافته بودند و بی‌قرار شیر می‌نوشیدند، ولی هنوز تك ناله‌هایی مانند ناله‌ی گوسفندان ِنایافته فرزند، این‌جا و آن‌جا، صدای چلپ‌چلپِ پستان‌نوشی ِ بره‌های خوشبخت را خط می‌انداخت. و من نفهمیدم چه وقت خوابم برد و كجا خوابیدم.

زنبورها به من حمله كردند. ابتدا دور سرم چرخ زدند، بعد در گوشه‌ای چنان گلوله‌ شدند كه گویی به مشورت گرد آمده‌اند. سپس دسته‌جمعی با غرش عجیبی كه گویی از دهان یك جانور ِ غول‌آسا بر می‌آمد به من حمله‌ور شدند. از پایم شروع كردند. همه‌ی زنبورها به یك زنبور بسیار بزرگ تبدیل شده بودند. نیش زنبور به اندازه‌ی عاج فیل بود. آن را در پای راستم فرو برد و پایم را از مچ جدا كرد. ولی هیچ خون نمی‌آمد. باردیگر با وزوزی كه از صدای هزاران زنبور جمع آمده بود به دست راستم حمله كرد و به جای نیش، دندان‌های تیز و دراز خفاش مانندش را در مچ دستم فرو برد و تكه‌ای از آن را كند و دور ا نداخت. من تكه‌های كنده شده‌ی دست و پایم را می‌دیدم كه بی‌جان روی چمن سوخته‌ای، افتاده بودند. مادرم درون قفس بزرگی به میله‌ها چنگ انداخته بود و ساكت نگاهم می‌كرد. بار سوم كه حمله را شروع كرد به سوی سرم یورش آورد، دست‌هایم را روی چهره‌ام چتر كردم و فریاد زدم. از خواب بیدار شدم. صدای ناله‌ها لحن غریبی داشت. گویی تمام زنبورهای جهان هم‌صدا وزوز می‌‌كردند. صدای ناله‌ی مادرم را از میان آن همه شیون می‌توانستم تشخیص بدهم كه رنگ دیگری داشت. پدرم مرده بود.

----- پانویس ها:

barpāč : طبق چوبی

gāleš :چوپان؛ مردم كوهپایه‌نشین منطقه‌ی دیلمان شمال.

ser ê : محل نگه‌داری دام.

herê : بالكن نرده‌یی چوبی

ābāği یا abği : لقب ِ زنِ ِخان

lāš : تراشه‌ی چوب خشك

sar-čatri :نوعی عرق‌چین كه سكه‌های نقره و زیور‌آلات دیگر به آن آویزان است. معمولاً در جشن‌ها و عروسی‌ها به سر می‌گذارند.

 
Comments
Add NewSearchRSS
Write comment
Name:
Website:
Title:
 
 
یاسین صمیم     | 202.86.24.xxx | 2009-02-16 08:14:52
آقای فلکی محترم؛
سلام و درود. یاسین استم از افغانستان. رمان شما را خواندم و بسیار لذت بردم؛ هنگام خواندن فکر می کردم من باراوی از یک روستا آمده ایم؛ زیرا مناسبات ارباب-رعیتی و ویژگی ها رفتار و روانی شخصیت های گوناگون را بسیار زیبا و جالب تصویر کرده اید. زنده باید خامة توانای تان. واقعن شاهکار است.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< Prev   Next >
محمود فلکی و نوشته‌هایش
صفحه نخست - تازه ها
زندگینامه
شعر
نقد و تئوری ادبی
داستان
گزین گویه ها
مصاحبه ها
کتابهای شعر
کتابهای داستان
کتابهای نقد و تئوری ادبی
کتاب درسی
ترجمه
نوشته های فلکی از نگاه دیگران
تماس
افراد آنلاين در سايت
We have 2 guests online
 
كليه حقوق اين وب سايت نزد www.mahmood-falaki.com محفوظ ميباشد. مطالب این سایت را می توانید باذکر منبع لینک کنید. چاپ مطالب این آشیانه بدون اجازه ی نویسنده ممنوع است.
Template Design By HaSa Graphic