خِرَدِ شاد
از هیچ برنیامدهام که نیندیشم
هستم به هستهی خِرَدی که بر ناف من لذتِ هستن میلغزاند.
در هستِ من
عقل عبوس
آلتِ مردهای ست
که هیچگاه
ناز را نکرد کشف
در نازکی ِ لذت.
هرشب
با هر ستارهای که کشف میکنم
میخوابم
هر بامداد
خرده- ریزه های رؤیا را
رها میکنم در باغی
که باغبان نمیشناسد
گاهی هم
با چرای نور
در چراهای بی پرده
عشق را در پرده بازی میکنم.
در بازی ِ بازِ من
نه بازندهای ست
که با زبان هیاهوی ِ یاهو
بر چهرهی هر چه "چرا"ست
رنگ خدا زنَد
نه برندهای
که با عقل ِ عبوس
خیال روز را مکدر کند:
هستم به هستهی خردِ شادی که
بر نافِ جهان
لذتِ هستن میلغزاند.
نوامبر 2005

