سایه ها (رُمان)
نویسنده: محمود فلکی
انتشاراتِ آوا،1376
نگاهی به «سایهها»
نقدِ سایه ها از:
شهرنوش پارسی پور
سایهها داستان بسیار خوش ساختیست. نویسنده با ظرافتی تمام به خاطرات کودکی خود، یا قهرمان داستان بازگشت میکند، و در جریان یک تکگویی حساب شده و پرداخت شده نکات مهمی را که حول محور قتل "عمو" میگذرد، بازگو کند. مکان داستان شمال ایران و احتمالا روستاهای اطراف رامسر است که گویا نویسنده از آن با نام قدیمی سختسر یاد میکند. داستان شرح زندگی یک خانواده روستاییست که در عین حال از سطح «رعیت» بالاتر هستند و از نظر ابواب جمعی روستا مالک به شمار میآیند و جزو اربابان طبقهبندی میشوند. چند خانواده اربابی دیگر نیز در آنجا زندگی میکنند که با یکدیگر در رقابت هستند و به طور مرتب میکوشند املاک یکدیگر را تصرف کنند.
راوی زندگی خود را در سه مقطع یازده سالگی، دوازده سالگی و چهارده سالگی بازگو میکند. او در یازده سالگی پدر خود را طی حادثهای از دست داده است. همه براین باورند که پدر را کشتهاند. تفنگ او به سرقت رفته است. راوی در یازده سالگی ناگهان مرد میشود. این در حالیست که از نظر جسمانی تحمل این رشد ناگهانی را ندارد. در همین یازده سالگیست که عشق نخستین و نهایی زندگی به سرغ راوی میآید. داستان در پیچ و خم ظریفی شخصیتهای مختلف را در معرض نور قرار میدهد. کربلایی نجف، عموی راوی یکی از شخصیتهای اصلی و یکی از منفورترین آنهاست. از آنجایی که فضای داستان دارای ابعاد بسیار منطقی و درهم پیچیدگیهای طبیعی یک منطقهی زیست است.
خواننده نیز هم پای قهرمانان کتاب وارد این فضای زیست میشود، و از آنجایی که نویسنده بسیار خوب این فضا را بازسازی کرده است، خواننده وارد این فضا و مکان میشود و به همراه این شخصیتها زندگی میکند. مشدی قدرت یکی از شخصیتهای اصلی کتاب است. یک قربانی حقیقی. پدر و مادرش را گرگها پاره کردهاند، آنهم در زمانی که آنها دارند بخشی از محصولات ارباب را به ده میرسانند. مشدی قدرت اینک امکان این را پیدا کرده است تا با اجنه تماس ایجاد کند. او در اثر تماس با اجنه امکان «سید» بودن را از خود سلب کرده است. او مردی خود را نیز از دست داده است.
از سوی دیگر مادر نیز یکی از شخصیتهای اصلی کتاب است. زن پس از مرگ شوهر، بزرگ خانواده محسوب میشود، هرچند که بر حسب سنت پشت پسر یازده ساله خود پنهان شده است. شخصیت مادر به خوبی شکافته و بازبینی شده است. به طور کلی فلکی نشان میدهد که در شناخت افراد ید طولایی دارد. او بسیار خوب نگاه کرده است. بسیار خوب دیده است و در برگردان آن چه که دیده حداقل سه بعد نمایشی را در نظر گرفته است. شخصیت عمه صدیقه به خوبی تصویر شده است. او جرو آن بخش از شخصیتهای کتاب است که رمان را وارد ابعاد فراواقعیتگرا میکند، هرچه که بیش از حد واقعیست. من دچار این توهم نیستم که این شخصیتها اقوام محمود فلکی هستند، اما بسیار خوشحالم که او در نقش راوی همهی آنها را جزو اقوام راوی جا میزند. در حقیقت یکی از چیزهایی که ادبیات معاصر ما به آن سخت نیاز دارد رکگویی و نمایش آن بخش از هستیست که نویسنده ما به طور معمول پنهان میکنند. اصل نودوهشت در صد تقیه که یک اصل مذهبیست در تمام خون و گوش و استخوان ما زندگی میکند. در نتیجه به طور دائم روزمرگی را زندگی میکنیم و دم بر نمیآوریم. فلکی اما عنان تخیل را رها کرده است و پرده از رازهایی بر میدارد که دیگران پنهان میکنند. او حتی روابط مادر با مرد دیگر را با ظرافت وارد داستانش میکند. از رابطه کربلایی نجف، عموی راوی با مادیانها پرده بر میدارد بی آنکه پای داستانش بلغزد و در جهت هرز حرکت کند. فصل بریدن درختها یکی از فصلهای بسیار قابل تامل کتاب است. امروز گفته میشودکه جنگلهای شمال ایران به کلی روبه نابودی هستند. درختها را دیوانهوار میبرندتا میز و نیمکت درست کنند. این یکی از نشانههای زوال فرهنگیست که از ما قبل انقلاب آغاز شده است.
در هنگامی که کتاب را میخواندم نام چند نویسنده در ذهنم جا به جا میشد. از سویی ساختار طبیعی کتاب را متوجه «هاملت» اثر شکسپیر است. حسی از نمایشنامه هاملت در اثر به چشم میخورند. نقش عمو و مرگ غیر عادی پدر و حالتهای مادر، و نحوه نگرش پسر به این مجموعه به نحوی هاملت را در ذهن بازسازی میکند. رمان از سویی دیگر به دلیل صحنهپردازیها، چارلز دیکنز را به خاطر میآورد. در صحنهای که پسر بچه دم گاو را میکشد تا جهت خود را در فضا و مکان پیدا کند من به یاد «پیپ» راوی داستان «آرزوهای بزرگ» میافتادم. پیپ نیز وحشتزده در گورستان ایستاده است و دارد به قبرهای برادرها و خواهرها و پدر و مادرش نگاه میکند. البته راوی داستان سایهها در گورستان نیست، اما توصیفی که از فضا به دست میدهد سخت دیکنزوار است.
در نتیجه به همین دلیل کار او بسیار شبیه میشود به کار مارک تواین در هاکلبری فین و تام سایر. رد پای مارکز نیز در گوشه و کنار کتاب به چشم می خورد، به ویژه در شخصیت عمه با حرکات عجیب و غریبش. نکتهای که در اینجا قابل ذکر است وابستگی تمامی این نویسندگان به سرزمینهای سبز و پر درخت است. آیا «درخت» و «جنگل» به همراه خود یک روش بیانی را به همراه میآورند؟ این نکته مهمیست. منوچهر آتشی، شاعر خوب معاصر در یکی از شعرهایش میگوید: به پرندگان جنگل گیلان پیغام دادم
تا در آبسالی مدام
گنجشکان تشنه دشتستان را در خاطر داشته باشند.
البته به هرکجا که یروی آسمان همین رنگ است. اما «زمین» در هر جا متفاوت است، و زمین متفاوت فرزندان متفاوت به دنیا هدیه میکند. فلکی روشن است که از متن سبز برخاسته است. سایه ابر و درخت و باران در تمتمیت اثر او خودنمایی میکند. عمه صدیقه از جایی که رسما دیوانه میشود و میل به درخت شدن در او رشد میکند «کپک» میزند. او وارد حیات درختی میشد تا بعد همان کاری را بکند که به رمان بعدی جدیدی میبخشد.
اما آیا «سایهها» به دلیل شباهت به کار برخی از نویسندگان غربی، صرفا یک اثر تقلیدیست؟ ابدا این طور نیست. سایهها یک رمان مستقل است که چون ریشه در واقعیتهای زندگی دارد خود به خود به آثاری مشابه خودش نزدیک میشود. نکته بسیار مهم این است که آثار تمتمی نویسندگانی که در بالا نام آنها آمد در فضایی سبز و جنگلی رخ میدهد. گ.یی انسانی که در جنگل یا در حاشیهی آ« زندگی میکند نحوه نگرشی به زندگی دارد که او را از دیگر نقاط دنیا ممتاز میکند.
رمان چند باری میآید به لغزد که به موقع خودش را نگه میدارد. در بار نخست، زمانیست که طراحان انقلاب سفید به منطقه وارد میشوند. در اینجا رمان خود را لق لق زنان به ادبیات رئالیسم سوسیالیستی نزدیک میکند و میکوشد میان واژههای انقلاب و استفراق (ونه استفراغ) رابطهای ایجاد کند. من نه طراح انقلاب سفید بودهام و نه باور دارم که تمامی آنچه که در جریان این انقلاب رخ داده خوب بوده. اما باور دارم که انقلاب سفید دگرگونی عجیبی را در متن زندگی ایرانی باعث شده. گرچه ظاهرا ایرانیها پس از انقلاب سفید با دفاع از انقلاب اسلامی همه را انگشت به دهان کردند، اما نباید فراموش کرد که انقلاب اسلامی از شکم انقلاب سفید بیرون آمده. یعنی انقلابی که برای رعیت این فرصت را فراهم آورد تا حرف بزند. منتهی رعیت که سوراخ دعا را گم کرده بود در آغاز با بریدن درختها به عشق جاده آسفالت (به نحوی که در کتاب شرح میشود) تیشه به ریشه خود زد، و بعد اما با هجوم دست جمعی به تهران و چند شهر بزرگ دیگر از بند ناف سنتهای خود برید. ما امروز در لحظهای ایستادهایم که رعیت سابق متوجه شده است که بریدن درختها چقدر بد بوده است، که پراکنده شدن در شهر بی در و پیکر چگونه میتواند تیشه به ریشه شخصیت بزند. به همین دلایل فکر میکنم، فلکی خیلی ساده بینانه از روی فصل انقلاب سفید پریده است. در همین جا نکتهای به چشم میخورد که قابل بررسیست. مردم صفحات شمال ایران به دلیل هجوم تهرانیها برای ساختن ویلا بسیار نزدیک به فرهنگ شهرنشینی بودهاند. در کتاب از آنها به گونهای صحبت میشود که گویی از یک ما قبل تاریخ خارج میشوند. این چندان برای من قابل درک نبود.
لعزش بعدی زمانی رخ میدهد که اکرم درخت مقدس را میبرد و اهالی به رهبری آشیخ تقی دست به آن عملیات وحشیانه میزنند. البته دیدیم و زیاد هم دیدیم که چنین اتفاقی میافتد، اما نحوهی بازگویی آن در داستان کمی از فضای کیفی داستان را میکاهد. البته خوشبختانه در دست راوی داستان نیز یک تکه استخوان است، در نتیجه به راحتی میتوانیم با «شهوت کشتن» که گاهی گریبان جامعه را میگیرد، بی واسطه روبرو شویم.
در جامعه شناسی به این حالت می گویند: "غوغا". داستان به خوبی صحنه را توصیف کرده است، اما از اصولی که از آعاز برای بازگویی داستان در مد نظر قرارداده فاصله میگیرد. چرا راوی باید استخوان به دست به دنبال بقیه برود؟ مگر شیخ همان کسی نیست که میخواسته به او تجاوز کند؟ یا چه بسا کرده است> در نتیجه چرا راوی باید تابع حالت «غوغا» بشود. این که به گریه می افتد مشکل را حل نمیکند. در نتیجه شاید اشتباه سوم جنون جمعی درخت کنیست به عشق جاده ماشینرو. البته در بالا نوشتم که این صحنه درخت کنی بسیار خوب است. چون در واقع هم همین طور رخ میدهد و داده است. اما آیا انسان روستایی تا چه حد دچار از خود بیگانگیست؟ من به یکی دو آدم در این میان نیاز دارم که در برابر این جنون جمعی بایستند.
باور دارم که مردم ایران در سالهای اخیر دچار جنون جمعی هستند و بنا بر گفتهی کسانی که از نزدیک شاهد هستند همان طور که پیشتر گفتم، جنگلهای شمال عملاً از میان رفتهاند، اما همه همین طور هستند؟
حتی با توجه به این احتمالا لغزشها، رمان «سایهها» رمان بسیار خوبیست. نتیجهگیری نهایی کتاب در حد یک شاهکار است.

