نگاهی به «سایه ها» و جستجوی خاطرههای گم گشته
بهرام سپاسگزار
سایهها، رمانی است تازه از محمود فلکی، که به سبکی نوین و نثری داستانی به نگارش درآمده و شیوۀ نگرش به حوادث در آن، شیوهای آزاد است. داستان از ابتدا تا پایان، ضرورتا یکنواخت ادامه نمییابد بلکه راوی پس از اشاره به رویدادهایی، که با مطبوعیتی ساده در کلام و صمیمی شیرین در بیان خاطرهها به همراهاند، هرچند گاه باز میگردد و با قریحهای سرشار از اشارههای عاطفی زبان، بخشهای نخستین را دوباره باز میگوید. سرنوشت آدمی و به دنبال آن، آرمانها و آرزوها، اندیشههای محیط، امتیازات مادی و تشکیلات اجتماعی، در صحنههای بلند و کوتاه و به یاری گفت و گوها و تک گوییها نشان داده می شوند.
حوادث رمان و ایجاد موقعیتها و تداعی آنها، به سرعت و ناگهان پس از معرفی موضوع کلیدی داستان، که بررسی چگونگی یک قتل است، آغاز میشوند. حوادثی که در هم آمیزی واقعیتاند و رویا و راوی برای دستیابی به آنها، به مدد اندیشه سرشار و زلال نوجوانی خویش، بی آنکه به پراکندهگویی دست بیازد به تلاش و جستجوی سایههای خاطرههای گمگشتهی خویش بر میخیزد.
خاطرههایی که به گمان، بیشترینهاشان، از سرچشمهی واقعیتهای تجریدی آب میخورد و وظیفهی سنگین بازگوییاشان را راوی، با شفافیتی عمیق در ارائهی مفهوم منطقی جملهها، به عهده میگیرد.
داستان، ملموس و خاص است و تجربهها و عواطف و بر داشتهای پیرامون زندگی در آن تجسم مییابند و از محدودهی شخصیتهای آن که در کشش و کنش داستان، رویدادها را به عهده گرفتهاند فراتر میروند و خواننده، بی آن که با دشواری در روبه روئی بر خورد کند، اگر چه گاهی هیجاناش سخت در بر میگیرد، به آسانی با آنان پیوستگی بر قرار میکند.
خواننده به هنگام خواندن سایهها، بخش بخش خاطرهها را در ذهن با یک دیگر می پیونداند، با خاطرههای خویش، اگر که تجربه کرده باشد، در هم میآمیزد و در پایان، به مساعدت شیوهی شیرین بیان داستان، با رضایت و اشتیاق، به این معنای احساس شدهی زندگی، جان میبخشد. زبان نگارش نمایش گونه نیست و خواننده را در، ادراک شرایط به وقوع پیوستن داستان، یعنی، محیط رخدادها و زمان آن، یاری می رساند تا امکان آن را بیابد که با آن به مقایسه پردازد و دست به تحلیل بزند. فرازها و نشیبهای حوادث داستان، که با تجربیات زندگی درهم آمیختهاند و با ، فقر، جنایت، خیانت، شایعه، قحطی، شهوت، زلزله، سنگسار، خونریزی، مارگزیدگی، زنده به گوری، زمینخواری، خیال و عاطفه به همراهاند، همه و اندکی پیش از پایان داستان، در شمال ایران و در روستای «جورده» به وقوع میپیوندند.
شیوه بیان آنها رئالیستی و ساده است و واژههای پیچیده و نامانوس در رمان بکار گرفته نشده است، «رطوبت خاک و علف، شانه و زانوهایام را کرخ کرده بود. جریان خنکی روی پوستم دوید.... پرندههایی که شتابان، خورشید رنگ باخته بر فراز کوه بایران را هاشور میزدند، ندیدم. بایرانبا جامهی مخمل و سینه ی سنگیاش بر فراز کوههایی که جورده را در محاصرهی ابدی خود گرفته بودند، مغرورانه گردن کشیده بود. ص 24»
مختارخان پدر سهراب، راوی داستان، که بزرگ طایفهی جیردشتانیست، در توطئهای برنامهریزی شده به شکلی مرموز به سفارش و یا به دست برادر خود، کربلائی نجف، خان ناعادل، که نمادی از قدرت، حسادت و خیانت است، به قتل میرسد. تا دیگربار، تراژدی برادرکشی و مرگ هابیل شکل بگیرد. مردم قتل را به طایفهی جهان شاه خان جواهرآبادی، که اختلافی دیرینه با جیردشتانیها دارند و هرچند گاه یک بار با هم جنگ حیدرنعمتی به راه میاندازند، نسبت میدهند.
پس از قتل مختارخان، کربلایی نجف، که سراپا غرق در شهوت و مادیت است، دارایی برادر خود را مودیانه بالا میکشد و خود در حادثهای که، همان چیستان داستان است، با ضربات کاری کارد دست استخوانی، برادرش مختارخان مقتول، که رنگ خون شکار به خود دیده است و سالها برگل میخ دیوار به انتظار انتقام صبورانه آویزان است، به طرزی وحشیانه کشته میشود.
پیش از آن، عمه صدیقه پیر دختری فریب خورده، که موجودیتاش همانند سایهای متحرک در فامیل پذیرفته شده است، پس از جفا پیشهگی فاسق خود، خودسوزی میکند. مشدی قدرت خانه شاگرد وفادار خانه، که در کودکی پدرش و به همراه او مادرش در حملهی گرگها دریده و خورده میشوند و خودش، به شفاعت حضرت خضر و به یاری از ما بهتران نجات یافته است و به تلافی، نیروی مقاربتاش را به آنان داده است، به جرم قتل کربلایی نجف دستگیر میشود و سر از دیوانهخانه در میآورد. سهراب تنها کسیست که سایهی قاتل را دیده است و تا پایان ماجرا سکوت میکند و همسوست که شاید عمویاش را به قتل رسانیده است.
ماه بانو خواهربزرگتر سهراب، مه شلیتههای گلدار در بر میکند و ساقهای پاهایاش زیبایاند، شانزده سالگیاش را به یکی از پسران فامیل میدهد. و هنگانی که نارنجها بر شاخ سارهای یخ بستهی درختان « باغ سبزه» تلخ میشوند، سهراب، مادرش و خواهر کوچکاش ثریا، اشرفیها و لاوندهایی را که جهیزهس ثریا بودند میفروشند و پس از آن که، هنگامهی فتنه و آشوب و قحطی و خونریزی در زوستا فرو مینشیند، از« جورده» و کلبههای گالی پوش آن دل میکنند و خانهی خود را به قصد تهران ترک میکنند و خاطره هایاش را با خود به شهر می برند.
سهراب در تهران، در حجرهی حاج صابری، خریدار سردرختیهای باغ سبزه، به کار مشغول می شود و به تشویق و مساعدت مسعود، پسر حاج صابری، در کلاس شبانه به در و مشق میپزدازد. چندی بعد مادرش در بستر بیماری میمیرد و او به نیت ازدواج با گلشن، که نگاهاش گونههای اورا سرخ میکرد، همان دختری که روزی به کمک فرامرز، پسر عمویاش، در جیرکای خانه و با دادن گردو به او سعی در گشودن « عقدهی گردوئیاش» کرده بود، به روستا باز میگردد.
زن عمویاش، عزت رشتی، که در جوانی برای خودش بروبیایی داشته و به هنگام راه رفتن در رقصانیدن موزون باسن تبحر داشته است. میخواهد تا که او کمی دندان بر روی جگر بگذارد، تا شوکت و طلعت دختران دو قلویاش، که رفتار و گفتارشان چنان یگانه است که یکی شدهاند، کمی بزرگتر شوند تا او هردو را باهم و یک جا به زنی بگیرد.
سهراب مفتون این بازار گرمی نمیشود گلشن را، که نخستین بار در نوجوانی با او به لب چشمه رفته بود، به عقد خود در میآورد و با او به شهر باز میگردد. گلشن دختر امنیه است که خود پیش از اینها، روزها که بوی کرهی تازه میداد و خندهاش نار را پاره میکرد، معشوقه کربلائی نجف بود و عقل و هوش از جوانان روستا ربوده بود.
نویسنده که از زبان راوی سخن میگوید، شخصیتهای رمان را در بزنگاه های مناسب به خواننده معرفی میکند. او با خلق تراژدیها و بیان حوادث، سرگرم نمیکند، لذت نمی بخشد، اندرز نمیدهد، به تبلیغ نمی پردازد و ضرورتا برآن نیست که پیامی خاص به خواننده بدهد. نویسنده در سایهها از زبان راوی تنها، ارزشهای پنهان در ، طرح، آدمها، پرداخت مضامین، زبان داستان، تعریف اشیا و شیوهی نگرش به آنها را نشان میدهد و هنرش، احساس درکیست که در ما میآفریند و این یعنی، ارزش داستان!
« سرم را بلند کردم. مردی شولا به دوش بالای سرم ایستاده بود. دسته چرمی چوب دستی به دور مچاش حلقه شده بود. پرسید: پسر مختار خانی؟ سرم را به غلامت تأیید تکان دادم. گفت: منو میشناسی؟ چیزی نگفتم و نشستم و فقط نگاهاش کردم...... برادر دو قلوی مارگزیده بود. گفت: یادت نمیآد؟ برامو مار زده بود؟ برادرکم مرده.....ص 146».
در سایهها، بعضی شخصیتها، که برآمده از نیروی تخیلاند، همان گونهی که در پیش گفتار آمده است؛ « برای گریز از واقعیت رنج بار و ناخواسته بیرونی، جهان دیگر (جهان رهائی و شادی) برای خود میسازد.»
جهانی که در آن پدیدههایی عجیب، که از باورهای ساده روستائی تأثیر پذیرفته اند، به اشکال گوناگون بروز میکنند.
مشدی قدرت خانه شاگرد وفادار و ساده دل هر ماه برای تبرک و ثواب، ریش کوسه و حنا بستهاش را واجبی میگذارد و در حالی که مردانگیاش را در حملۀ گرگها از دست داد ه است با گلجیک و بلجیک، که متعلق به دنیای نامیرای از ما بهتراناند و پستانهای درازشان را به هنگام رقص مانند شال بر پشت شانههای شان میاندازند و پاهائی دارند که پنجههایاش رو به عقباند و پاشنههایشان به جلو، در جشن عروسی آنان بربام خانه پایکوبی میکند.
عشق، که رابطه میان اندیشه و عاطفه است و خاطره و سرگذشت را باهم پیوند میدهد و اعتقاد و امید میآفریند، در سایهها، عشقی سیاه پا و نحس و شوم است که به هر کجا پا بگذارد، بدبختی و مصیبت به ارمغان میآورد. عشق در سایهها، عشقی نامبارک و نافرجام و یک شبه است، که از خویشتن انتقام میستاند.
عمه صدیقه که از کلاغ نفرت دارد و در این دنیا، به سقز و آئینه و سرخاب و سرمه دل بسته است، دل در گروی عشق اصغر شیرازی قاچاقچی تریاک مینهد. مردی با چشمان سیاه و درشت و موهای سیاه و صاف، که او را فقط یکبار میبیند و با او یک شب میخوابد و کار از کار میگذرد. پس از آن کامجوئی، عمه صدیقه با خاطره کوتاه، اما، عمیق و خوشایند آن شب مول، شب فاسقگیری، شکماش بالا میآید و روزگارش تیره میشود. خبر این بی ناموسی ، خانه را به هراس میاندازد. عمه صدیقه برای سقط جنین حرامزاده، نوشادر و گل گاوزبان میخورد و با لگد حتی اورا میکوبندش اما، بچه در خفا و به کمک گرجی به دنیا میاید. مختار خان با چشمانی به سرخی خون به گرجی دستور قتل «آن حرامزاده» را میدهد.
«گرجی زیر پای پدرم روی زمین افتاده بود و التماس کرده بود: آقا رحم کنید! خان، بزن! منو بکش! نمی تونم.ص 137».
مختار خان به مشدی قدرت دستور میدهد که بیل را بردارد و بیآورد و خودش بچه را در باغچه زنده به گور میکند.
بعد از آن عمه صدیقه، در زیر آسمانی که بر فرازش بوم آشیان کرده است، در خاموشی سنگین فرو میرود و با حوصله و با حوصلهای شگفت به بافتن لباسهای بچه مینشیند. فضای خالی زندگانی عمه صدیقه تنها با آرامش است که پر میشود و اورا برای دستیابی به آن باید به چیزی ایمان داشته باشد. عمه صدیقه انتظار را بر میگزیند. طبیعیترین، سادهترین و پر عذابترین گزینش را، گزینشی ناخواسته که از ناچاری سر میگیرد.
«اگر او را نشسته بر تخت سنگ جلو خانه نمیدیدیم که به افق خیره شده باشد، یقین داشتیم که در کنار جوی آب چمباتمه زده و با ریزبینی بیمارگونهای لباسهایاش را برای چندمین بار میشوید. ص 41.»
عمه صدیقه وقتی از انتظار پاسخی نمییابد، از ادامه کشیدن خط زندگی بر صفحهی حیاتاش، حیاتی که غم گوفتهاش کرده است،نومید میشود و در حالی که دیگر؛ «کم کم پوست بدناش کپک زد، زیر موهایاش قارچهای کوچک و سرخی روئید و دل انگشتهایاش سبز میزد. ص 133»
سرگشته میشود، تازهترین پاچیناش را می پوشد، سرچتریاش را بر سر مینهد، لپهایاش را سرخاب میمالد، به چشمهایش سرمه میکشد، کوهی از لباسهای بافته شده از کاموا برهم تلمبار میکند.
آدمهای داستان، در سایهها، به مرگی طبیعی نمی میرند. با تفنگ کشته میشوند، با کارد به قتل میرسند، سوزانیده میشوند، به وسیلهی گرگان دریده میشوند، بیش مار میخورند ، سنگسار میشوند، زیر آوار میمانند و یا در بستر بیماری غریب مرگ میشوند. آباجی، مادر راوی، در زیر پاره گیهای لحاف مخمل سرخاش، تنها بازماندهی جهیزیهاش و یادآور خاطرههای جوردهایاش است، لحافی که به آن سخت دل بستگی دارد، از غصه آن قدر چاق می شود تا میمیرد،
«گمانام ورم میکرد. گوئی چیزی از درون رشد می کرد و بر پوست بدناش فشار میآورد. ص 180»
حضور جانوران و پرندگان نیز در سایهها، حضوری نامیمون و شوم است. گاوان و گوسفندان بی ارج و قرب میشوند و خوناشان ریخته میشود و گنجشکان، از سرما و گرسنگی، دستدسته خود را در اتش میاندازند، «دیگر کسی به فکر دادن دانه به مرغها نبود. آنها از گرسنگی به ته ماندهی لاشه گوسفندها که همه جا ریخته بود، نوک زدند و گوشت خوار شدند آن قدر خون از گاوها و گوسفندها بر زمین نشست که خاک تغییر رنگ داد و سرخ شد. ص 148-147»
همه پدیدههای زنده در سایهها با بی رحمی، به سرنوشتی شوم و نامبارک محکوماند. درختان روستا، نمادهای سبزی و برکت و بارآوری، مزاحمین آبادی و آبادانی تلقی می شوند و روستائیان در شورشی همگانی، برآنها خشم میگیرند و با اره و تبر به جاناشان میافتند.
کلاکرم رودباری، که شایعه کرده بودند زناش را کشته و یا عمویاش و گاهی فاسق خواهرش را، پس از آنکه به یاری اقبالی سیاه، الاغ و بار کیسه های نمکاش را به بهائی خوب در «جورده» که او آن را «جواهرده» مینامید میفروشد، در دام عشق لیلا زرده، پیر دختری نیمه دیوانه که به بیماری خوردن کاهگل خشک دیوار مبتلاست، اسیر میشود و او را به زنی میگیرد و در کنار «درخت آقادار» درخت مقدس و خشک آبادی، کلبهای چوبی و گالیپوش میسازد و لیلا را به آن جا میبرد. وقتی که شایعه جاده کشی، جنون درخت کشی میآفریند، تب این جنون جسم و جان اورا هم، که اجلاش فرارسیده است فرا میگیرد،«ناگهان مثل آدمی که به گنج دست یافته باشد..... اکرم تبرش را برداشت و شیههکنان به سوی آقادار رفت. سرانجام او هم درختی برای بریدن یافته بود. ص 155»
پس از فروافتادن درخت مقدس آبادی که:«با صدایی به کهنگی رنجی دویست ساله سر وبال به زمین سایاند.»، پیرزنان در پی این مصیبت، که روستا را به ویرانی کشانیده بود، سیاه پوشیدند و «دستها را بر زانوان خمیده تکیه دادند و ناباورانه تنهی بریده آقادار و پیرامون را نگریستند و نالههای لرزان و خشکی را که به قدقد مرغ شبیه بود، سردادند. ص 165»
آشیخ تقی، ملای مکتب خانۀ «جورده» از فرصتی این چنین آسان، که سنگین و خونین اما به دست آمده است، بهره میجوید و برای کفارهی کناهان فتوا میدهد که مردم چهارده شبانه روز عزاداری کنند و در تکیه روستا مرثیه بخوانند و سینه و زنجیر بزنند. جوانان به قصد تطهیر به سینههایشان سیخ فرو میکنند؛ قمه می زنند و خون به راه میاندازند. آشیخ تقی، که همیشه ترکهای از درخت انار در دست داشت، در کلاسی که پیشترها طویله بود و بوی پهن مشام را آزار میداد، به شاگردان معصوم روستا در س قرآن میآموخت. و او که گاه همهی بچهها را از مکتبخانه مرخص میکرد و یکی را نگه میداشت با دست های چرمینهاش به صورت بچه دست میکشید و دامن لبادهاش را بالا میزد و حتی تا مرحلهی پائین کشیدن تنبان خودش هم پیش میرفت، با لب های کبود و دندانهای کرمخورده و ریشی سرخ رنگ و انبوه با نگاه آتشیناش که،«انگاری نگاه مار بود که گنجشک را افسون میکرد» بر بالای منبر عربدهکشان میگوید:
«توبه کنید ای گناهکاران! ای بیچارگان» گریه کنید! ای بدبختها! اگر خدا بر شما ترحم نمیکرد، امروزط حیوانی بودید مثل گاو و خر و خوک....بترسید از آتش جهنم. به حوریان و قلمان فکر کنید...ص 185»
و بعد، با چشمان هیز و گداختهاش، از منبر پایین میآید و از در تکیه بیرون میزند. مردم کوچه میدهند و به دنبالاش، رو به سوی کلبهی کلاکرم بدبخت، قاتل «آقادار» و مسبب تمام بدبختیهای «جورده» به راه میافتند. میروند تا او و همسر نیمه دیوانهی کاه گل خوارش را، که جنینی کهنه در شکم دارد. سنگسار کنند، «یکی خم شد و چوبی از زمین برداشت، آن یکی سنگی و دیگران هرچه به دستشان میرسید، و من هم استخوان پارهای. ص 160»
سایهها، با خلق این چنین حوادث کوبندهای، نیامده است که، داستانی با اندیشهای با اهمیت باشد و خواننده را وادار به پذیرش آن کند. بلکه، آمده تا که، خلوت آدمی را برهم بزند، دروازهی جهان بسته و کوچک بهت انگیزش را بگشاید، دلگیرش کند، به ای.........داد و بی دادش بیاندازد و دل شوره بیافریند؛
«وقتی آشیخ تقی فتوا داد که کفار، شایستگی دفن شدن در پای آقادار را ندارند، انبوه سنگها را از رویشان کنار زدند تا به دره پرتشان کنند، با وحشت دیدند که آنها سه نفر بودند. بچهی نارس لیلا بین رانهای کبودش، در خون چرک خفته بود.
محرم علی پس از بیست سال به دنیا آمده بود. ص 162»

