تا ابدیت و بالعکس ...
باز خوانی شعری از محمود فلکی
از: عباس صفاری
ابدیت
کسی به خواب من نزدیک میشود
پلک میگشایم
چراغ روشن میشود
و دستی از انتهای جهان
دستگیره را میچرخاند
هشیاری مردگان را ندارم
که دیگر باز نگردم
برمیخیزم
و با تو در میآمیزم
این شعر را اولین بار حدود دو سال پیش در همین مجلهی سیمرغ خواندم. مدتی بعد در فصلنامهی پویشگران، و به تازگی که دریچهیی خیال انگیز شده است بر مجموعهی زیبای «واژگان تاریک».
در این فاصله چندین بار به سروقت آن رفتهام و هر بار در حال و هوایی دیگرگونه و شاید به این امید عبث که طرحی از نمای کلی آن را بتوانم همراه با جزییات مینیاتوریاش در چشمانداز واحدی به تماشا بنشینم. از سپردن تمامی شعر به عمد سرباز زدهام، چرا که همواره براین باور بودهام که بخاطر سپردن کلمه به کلمه شعر، عملی در جهت روزمره کردن آن است و بیشتر از احساس تملکورزی و کنترل آنچه که فرار و دست نیافتنی جلوه میکند.
بگذریم که پارهیی از اشعار، بخصوص کلاسیکها به علت جذابیت ملودیکشان خود را به آسانی و پس از چند بار خواندن بر ذهن تحمیل میکنند که خود مقولهی دیگری است. اما در این مجال اندک خیال ندارم به نقد این شعر بپردازم که نقد شعر، بخصوص شعر کوتاهی از این دست که حلقهیی کوچک از زنجیرهی طولانی کارنامهی شاعر محسوب میشود بدون در نظر گرفتن کل یک مجموعه یا دیگر اشعار شاعر راه بجایی نخواهد برد و از آن گذشته من بیشتر دوست دارم به عنوان یک شاعر و خوانندهی شعر به سراغ آن بروم تا منتقدی که نیستم و میدانم که فقط با گذشتن از قواعد منطقی ادراک که اسباب متداول نقد است و با یاری گرفتن از احساس و تکیه بر قوای شهودیست که میتوان به شعری از این دست نزدیک شد و لحظهیی را هر چند شکننده و گریزان در شفافیت رازگونهی آن به سر برد.
این شعر پیش از آنکه حکایت از تلاشی بی ثمر در گریز و فراموشی باشد حدیث دیدار و آشتی است و راه میانبری از عشق به ابدیت و بلعکس. میانبر از این جهت میگویم که علیرغم گسترهی پهناورش شعری کوتاه است و برخوردار از ساختار فشردهی اشعار کوتاه و لاجرم به خاطر همین ویژگیاش باید هر گسترهای را هر چند بی کران به اندک زمانی و با یاری کمترین لغات ممکن بپیماید.
کسی به خواب من نزدیک میشود
پلک میگشایم
چراغ روشن میشود
و دستی از انتهای جهان
دستگیره را میچرخاند
از بند اول این گونه استنباط میشود که شاعر در خواب است. خوابی که با استناد برادامهی شعر و فضای ویژهیی که در آن حادث شده است میتواند مرگ موقت یا شاید خواهر مهربانتر مرگ هم تلقی شود که در این گذار تلخ آغوشش مناسبترین و تنهاترین پناهگاه شاعر بوده است. کسی به خواب او نزدیک میشود، صدای گامهایی در راهرو یا پلکان و شاید چرخش کلید در قفل او را بیدار میکند. پلک میگشاید و چراغ روشن میشود. البته با دستان شاعر، چون دستی که از آن سوی جهان میآید هنوز دستگیره را نچرخانده است، سپس چرخش دستگیره است و دیدار.
کلیهی رویدادهای پیش از این بیداری و کشف روابط علت و معمولی این دیدار و ماهیت دست و صاحب آن و اینکه چرا از انتهای جهان میآید و شاعر پیش از آنکه در گشوده شود از کجا و چگونه صاحب آن و اینکه چرا از انتهای جهان میآید و شاعر پیش از آن که در گشوده شود از کجا و چگونه صاحب دست را میشناسد و سئولات دیگری از این قبیل همه و همه به خواننده واگذار شده است و این خواننده است که پس از پایان شعر با اتکا به واژگان کلیدی و فضای شعر باید بخش مستور و ناسرودهی آن را در ذهن خود بسراید. یا به زبان دیگر به شعر این فرصت و امکان را بدهد خود سروده شود و این آغاز مجدد و رستاخیز جوهر اصلی شعر است.
در پایان این بند شاعر را میبینم که در نور تک چراغی بلاتکلیف و بهت زده ایستاده در برابر زنی که باید فراموش میشده. زنی که شاعر برای فراموش کردنش به خوابی پناه برده است با آغازی مهآلود و انجامی که جز بیداری در ابدیت نمیتواند باشد. و تنها صدای گامهای زن یگانهییست که میتواند نوشدارویی شود و آن دم لازم مسیحایی تا او را از میانهی راه باز گرداند.
تااینجای شعر دریافتهایم که ما با اثری نه نماد پرداز و تمثیلی روبرو هستیم و نه تصویرگرا، و فلکی با عدم استفاده از این اسباب متداول شعر در بند نخستین به نوعی تمامی پلها را در پشت سر شکسته است و لاجرم باید پای در راه دشوار ایجاز بگذارد و با در نظر گرفتن زبان ساده و بی پیراییهای از این دست فقط ایجاز محض است که میتوان شعر را به یک پایان اصولی برساند.
هشاری مردگان را ندارم
که دیگر باز نگردم
برمیخیزم
و با تو در میآمیزم
در این بند دوم و پایانی شعر تمام تردیدها و وسوسهها چون پردهی بیدزدهیی به زیر میافتد و آنگاه دو روح عریان، دو آینهی رو در رو و اندام عطشناک دو عاشق است که تسلیم عشق، این تنها حقیقت پیش از مرگ میشود و شاعر که هشیاری مردگان را نداشته است که باز گرداننده میشود تا در هم آمیزند و بگذرند عشق در ابدیت نوین و یگانهای رهایشان کند.
اما این رابطه و این دیدار جنبهی اندوهناک و تلخ دیگری هم دارد و آن عدم خشنودی و استقبال شاعر است و از این حادثه که خود معلول حوادث و تجربیاتی است که پیش از این و در وحلهی اول اسباب جدایی را فراهم کرده است و به احتمال میتواند سرآغاز راه رقتهای باشد و شکست دیگری در پی داشته باشد و باز چند و چون آن و دستیابی به ریشههای این تماما به قدرت تخیل خواننده واگذار شده است و بخش پنهان و ناسرودهی شعر میشود.
به ندرت اتفاق میافتد با شعری روبرو شویم که بار تمامی شعر بر دوش یک کلمه یا یک ترکیب باشد. اگر در شعر کلاسیک بیت اول را هدیهی خدایان میدانستهاند. در اینگونه اشعار مدرن باید آن کلمه یا ترکیب جادویی را هدیهی خدایان نامید. هدیهای که شعر ابدیت از آن بی نصیب نمانده است. بدون شک کلید رمز و نقطه اوج و کمال لین شعر در ترکیب هشیاری مردگان نهفته است و علیرغم اینکه واژگانی مانند چراغ و دستگیره و عناصر دیگر شعر همه حکایت از روزمرهگی و مدنیت میکنند اما فلکی با آوردن این ترکیب سورئالیستی در بند دوم توانسته است بدویت رویاگونه و فضای مه آلودی برای شعرش خلق کند. ترکیبی که در واقع هم طنز دردناکی را در خود گنجانده است و هم تمام بار عاطفی شعر را بر دوش خود دارد و از سویی دیگر راه رسیدن به آن ایجاز لازم را نیز هموار کرده است.
ابدیت با چاشنی هراس و تردید، عصارهی حدیث نامکرر عشق است و کوچکترین دریچهی ممکن بر زیباترین لحظهی رابطهای عاشقانه با فرجامی نامعلوم و نامعلوم و ناپیدا هم چون ابدیت.
سیمرغ- شماره 76 (اسفند 1373)

