محمود فلکی
حافظ سه سال پیش در آلمان بود
(در بدر به دنبال ِ حافظ)
تعطیلات تابستانی فرصتی بود که سرانجام پس از سالها آرزو برای دیدار از وایمار ( Weimar )، شهر گوته ، شاعر آلمانی (1833- 1749) چند روزی با همسرم به آنجا برویم. لحظههای خوبی بود. هم دیدار خانه، اتاق کار و کتابخانهی شخصی ِ گوته وهم دیدار شهر که با ساختمانها وکوچههای قدیمی و زیبایش، فرحبخشی و آرامشی در جان ما ریخت. وایمار، شهر کوچکی در آلمان شرقی است که گوته بیشترین دوران زندگیاش را در آن سپری کرده است. او از 1775 که به دعوت کارل آگوست، دوک ِ وایمار از ایالت زاکسن، برای عضویت در کابینهی دولت به وایمار رفت تا پایان زندگیاش در آنجا ماندگار شد. این شهر به همت حضور و وجود گوته، تبدیل به شهری فرهنگی شده که غیر از وجود موزهها و نمایشگاهها، هر روز برنامههای گوناگون ادبی- هنری در آن جریان دارد. در هرگوشهی این شهر میتوان حضور گوته را حس کرد، حتا بر ظروف و زیرپوش یا کارهای تزیینی و کالاهایی که برای سوقاتی به فروش میرسند، تصویر و شعر گوته نقش بسته است.
اما آنچه مرا اندکی میآزرد این بود که پیش از سفر فکر میکردم با دیدار و حس ِ جاهایی که گوته در آنجا زیسته و در خیابانها و پارکش قدم زده است، دچار هیجان خواهم شد و با گوته رابطهای درونی برقرار خواهم کرد. فکر میکردم وقتی کنار تختی که بر آن زمانی آرمیده بود یا میز کارش که بر آن ساعتها یا سالها نشسته و نوشته بود، بایستم، حتمن میتوانم اورا در حال کار روی فاوست یا هر اثر دیگری مجسم کنم؛ ولی چنین حسی در من بیدار نشد. شاید وجود توریستهای مزاحم یا سرو صدای گروههای دانشآموزانی که چندان به سخنان راهنمایشان توجه نداشتند، مانع از ایجاد خلوت با او و بروز حس پنهان من می شد. اما فکر نمی کنم تنها این عامل بازدارندهی احساس من بوده باشد. در سالهای گذشته گویا چیزی در من فروریخته که آن حس ِ لغزنده و تپندهی پیشین ِ مرا تا حدودی کند کردهاست.
بههمهی اینها در لحظهای که در باغچهی خانهی گوته بر نیمکتی نشستیم و سیگاری گیراندم فکر کردم. در همین باغچه بود که گوته پژوهشهای گیاهشناسیاش را انجام میداد. در همین پژوهشها بود که تئوری "گیاه آغازین" ( Urpflanz ) را ارایه داد که بنا بر نظر گوته، همهی گیاهان از یک گیاه آغازین یا گیاه مادر پدید آمدهاند و گوته درجستوجوی آن "گیاه آغازین"کار میکرد. او در این رابطه "ریختشناسی ِ گیاهی" را مطرح کرد که سپستر (در سده ی بیستم) نظریهپرداز روسی، ولادیمیر پروپ ، با بهرهگیری از آن، به بررسی ساختاری ِ صد افسانهی روسی پرداخت که حاصلش کتاب معروف ِ "ریختشناسی ِ افسانه" (1928) است که تأثیر تعیینکنندهای بر تئوری داستاننویسی، بهویژه بر نگرهی ساختارگرایان فرانسوی (دههی شصت) گذاشت. گوته را که همه به عنوان یک شاعر و ادیب برجسته میشناسند، شیفتهی دانش بود و جویای حقیقت. به همین خاطر افزون بر نظریهی گیاهشناسی، نظریهی رنگها را نیز ارایه داد، در پهنهی کانیشناسی پژوهش کرد و حتا در بررسی ِ آناتومی ِ انسان، یکی از استخوانهای فک را کشف کرد.
نمای پشتی خانه ی گوته
خانهی شیلر را هم دیدیم. او را همیشه آدم بدبخت و بیچیزی در ذهنم تجسم میکردم که مدام از بیپولی مینالید. ولی خانهاش، اگرچه از خانهی گوته کوچکتر است و اتاقهای کمتری دارد، ولی برای خود چیزی در خور است. شیلر که به خاطر دوستی با گوته با حمایت او به وایمار آمده بود بسیار زودتر از گوته درگذشت (1805). مرگ شیلر چنان تأثیر ژرفی بر گوته میگذارد که نمودش را در نوشتههایش میتوان دید. شیلر اما در اینجا، مانند زمان ِ حیاتش، در سایهی حضور گوته، رنگ چندانی ندارد.
یکی از آثار دیدنی ِ این شهر "کتابخانهی آمالیا" است که توسط شاهزاده آنا آمالیا ، زن فرهنگدوست و فرهنگپروری که خانهاش محفل شاعران و هنرمندان ِ زمان گوته بود، پایهگذاری شد. این کتابخانه که محل نگهداری نسخههای بسیار قدیمی و نایاب از سراسر جهان بود متأسفانه چند سال پیش دچار آتشسوزی شد و بسیاری از آن نسخهها نابود یا ناقص شدند. دیگر نمیشد به بازدید این کتابخانه رفت، چونکه در حال تعمیر و بازسازی آن هستند. تاکنون 40000 کتاب را بازسازی کردند که قرار است بزودی به کتابخانه بازگردانده شوند. بازسازی ِ همهی کتابها، مشتمل بر 62000 نسخه، تا سال 2015 طول خواهد کشید.
میدانستم که از چند سال پیش تندیس یادبودی از گوته و حافظ نیز در این شهر گذاشته شده است. پس به جستوجویش پرداختیم. خیلیها، حتا برخی از کارکنان ِ مکانهایی که به نوعی در ارتباط با گوته بودند، از چنین چیزی خبر نداشتند، تا اینکه یکی از آنها گفت که در پارک ایلم ( Ilm ) است، پارکی که خانهی تفریحی یا استراحتگاه گوته ( Gartenhaus ) در آن قرار دارد. در راه از پیرمردی دوباره پرسیدیم. او خارجی بود و کمی آلمانی بلد بود و سعی کرد محل آن تندیس را به ما توضیح دهد. او حافظ را میشناخت و گفت که از آمریکا آمده و منتقد هنر است. پارک ایلم که نامش را از رودی گرفته که در آن جریان دارد و تا خانهی گوته حدود ده دقیقه فاصله دارد، محل قدم زدن ِ گوته بوده که در "روزنوشتها"یش دربارهاش مینویسد. پارک بزرگی است و ما در آن، نزدیک به دو ساعت دنبال حافظ گشتیم. البته در میانهی راه چیزهای جالبی مانند مجسمهی بزرگان یا نویسندگان بنام ِ آن دوره که در وایمار زیسته بودند یا به خرابهها و غارهای کوچکی نیز برخوردیم و با آنها به نوعی سرگرم شدیم. هر زمان که از یافتن حافظ نا امید میشدیم، با صدای بلند حافظ را صدا میکردم، ولی فایدهای نداشت. آفتاب و گرمای بیسابقهی آن روز در آلمان نیز بر کلافهگیمان میافزود. دیگر داشتیم ناامید میشدیم که به خانهی استراحت گوته رسیدیم. فکر کردیم که آن تندیس باید در باغ همین خانه باشد، ولی نبود. تنها لحظهای که اندکی با گوته یک نوع رابطهی درونی توانستم برقرار کنم، لحظهای بود که در یکی از اتاقهای این خانه از پنجره بیرون، یعنی پارک را نگاه کردم تا چشمانداز گوته را از نگاه گوته ببینم. در این لحظه زنبوری خود را به شیشهی پنجره میکوبید و راه رهایی میجست. در اینجا گویی در جسم گوته فرورفتهام و از نگاه او زنبور را میبینم. و فکر کردم اگر گوته اینجا بود چه میکرد. لابد پنجره را باز میکرد تا زنبور به آزادی برسد؛ شاید. و شاید هم آن را میگرفت و به تشریحش میپرداخت.
استراحتگاه گوته در پارک ایلم
پس از بازدید ِ اتاقها و اشیای استراحتگاه ِ گوته از خانمی که مسئول آنجا بود از محل ِ تندیس گوته و حافظ پرسیدم. نه تنها خبری نداشت، بلکه حتا نام حافظ را هم نشنیده بود و نمیدانست حافظ کیست یا چیست. آقایی هم که به کمک او آمده بود هیچ چیز در این باره نمیدانست. ناامید از خانه بیرون آمدیم. وقتی خواستم از پارک عکسی از استراحتگاه گوته بگیرم، متوجه شدیم که همان خانم از پشت پنجره برای ما دست تکان میدهد. برگشتیم. او خانم دیگری را به ما نشان داد که گویا محل آن یادبود را میشناخت. البته متوجه شدم که او حافظ را نمیشناسد، تنها از شکل یادبود که من توضیح داده بودم میدانست که چنین چیزی کجا قرار دارد. بعد که از روی نقشه آن محل را به ما نشان داد گفت گویا که او (منظورش حافظ بود) سه سال پیش اینجا بوده. برایش توضیح دادم که حافظ، شاعر ایرانی است و چهارصد سال پیش از گوته میزیست. کمی هم از "دیوان غربی- شرقی" و رابطهی گوته با حافظ گفتم. گفتم که پس از برگردان ِ دیوان حافظ به آلمانی (1813) توسط هامر پورگشتال، گوته با خواندن ِ غزلهای حافظ، شیفتهی حافظ شد و "دیوان ِ غربی- شرقی" را نوشت که در آن، حافظ را "استاد" و "همزاد ِ" خود مینامد. هر دو خانم چنان هاج و واج به من نگاه میکردند که انگار دارم افسانه میبافم. آن خانم دوباره گفت، ولی شنیدم که حافظ سه سال پیش، از ایران به اینجا آمده بود. تازه متوجه شدم که منظورش خاتمی ، رئیس جمهور پیشین ِ ایران، است که سال 2000 برای افتتاح این تندیس به وایمار آمده بود (همراه با رئیس جمهور وقت آلمان، یوهانس راو Rau ). وقتی همین را برایش توضیح دادم، خانم اولی گفت: "مسئله خیلی پیچیده است". آنها در گیجی و پیچیدگی ِ مسئله ماندند و ما گیج ِ گرما و آفتاب به سوی آن محل که در ابتدای پارک قرار داشت و "میدان بتهون" نامیده میشد رفتیم.
یافتن این میدان که در بخش کوچکی از همان پارک است، چندان آسان نبود، اما با کمک نقشه آن را یافتیم. و تازه متوجه شدیم که ما در جستوجویمان، از کنار این میدان، که چندان هم میدان نیست، رد شده بودیم.
دو صندلی بسیار بزرگ سنگی، گویا کار مجسمهساز ایرانی که در اتریش ساکن است و نامش را متأسفانه فراموش کردهام، روبهروی ما ظاهر شدند. البته طراحان این یادبود دو آلمانی به نامهای Ernst Thevis و Fabian Rabsch هستند. این یادبود اهدایی ِ یونسکو به وایمار است.
دو صندلی که روبهروی هم قراردارند نماد دو شاعر، گوته و حافظ اند که به مراودهی بیپایان ِ غرب و شرق مشغولاند، مثلاً. بر زمینه یا فرش سنگی ِ آن، غزلی از حافظ به فارسی نقش بسته است. مطلع آن چنین است: "عمری است تا به راه غمت رو نهادهایم / روی و ریای خلق به یکسو نهادهایم". البته علت انتخاب این غزل بر من روشن نیست؛ چون هرچه خواستم بین مفهوم این غزل و مراودهی شرق و غرب یا چیزی در این راستا پیدا کنم، به جایی نرسیدم. عمری به راه غم رو نهادن، امر مثبتی را که قرار است با این یادبود بهآن دست یابند، القا نمیکند. البته مصرع ِ نخست ِ این بیت در نسخههای دیگر، از جمله نسخهی خانلری، چنین آمده است: "ما پیش ِ پای تو صد رو نهادهایم." اگر این مصرع نوشته میشد، شاید امکان تفسیر مناسبی وجود داشت.
یادمان گوته و حافظ در وایمار
افزون بر غزل حافظ به فارسی، چند سطر شعر از گوته به آلمانی، از کتاب "دیوان غربی- شرقی"، بر زمینهی دوسوی صندلی آمده که کاملن با هدف ایجاد این تندیس همخوانی دارد. در یکسو چند سطر در تمجید حافظ و در سوی دیگر در مورد رابطهی غرب و شرق آمده که برگردان آن چنین است:
"کسی که خود را و دیگران را میشناسد/ اینجا خواهد فهمید/ که شرق و غرب/ دیگر جداییپذیر نیستند."
بیچاره گوته که در راه نزدیکی ِ فرهنگ شرق و غرب میکوشید و بر آن باور داشت، نمیدانست که جدایی ِ فرهنگی بین شرق و غرب روزبهروز بیشتر میشود، به گونهای که امروز بین آنها درهی ژرف و خطرناکی دهان گشوده است.
در هر حال، اگرچه این صندلیها به لحاظ هنری زیبا هستند، ولی گویای وجود چنین رابطهای نیستند و گمان نمیکنم که کسی به آن پی ببرد. توریستها بیتفاوت از کنارش میگذشتند و کسی خبر نداشت یا نمیتوانست بفهمد که جریان چیست. غیر از غزل حافظ که هیچ توریستی، جز پارسیزبانان، از آن سر درنمیآورد، هیچ چیزی که دال بر وجود و حضور حافظ باشد، خود را در این تندیس ِ یادبود نشان نمیدهد. دلم برای غربت حافظ گرفت.
تابستان 2006
رادیو زمانه

